تبلیغات
بسم الله

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»

یکشنبه 19 مرداد 1393

در رثای یک دوست

نویسنده: امین تجملیان   

۱. روز اولی که وارد ستاد شدم، پشت میز او نشستم. جا کم بود و همین بود که بعضی از میزها بیشتر از یک صاحب داشت. عکس دختر کوچولویی بالای میز به پارتیشن چسبانده شده بود. از عبدالله که پرسیدم گفت: دختر مجید است؛ آوینا.

۲. مجید را در یکی دو ماه اول ندیدم اما تعریفش را زیاد شنیدم. می‌گفتند مدیر اجرایی جشنواره‌ نانو است، نمایشگاه‌ها و کارگاه‌هایی که از طرف ستاد برگزار می‌شود را برنامه‌ریزی و راهبری می‌کند و خلاصه کارش درست است.

۳. علاقه عجیبی به دخترش داشت. این را همه می‌دانستیم. انواع و اقسام عکس‌های او در ستاد موجود بود. اخیرا تقویم سال ۹۳ را با عکس بزرگی از دختر کوچولویش تزیین کرده بود و زده بود به دیوار پشت میزش.

۴. اخیرا با مجید بیشتر از قبل صحبت می‌کردیم؛ از وقتی که از سفر کاشان برگشته بودیم و عکس‌های سفر را برایم آورده بود. کلمات را سریع تلفظ می‌کرد، بی‌ادعا بود و خاکی؛ اما من می‌دانستم که خیلی از کارهای مهم ستاد به حضور و بودن او وابسته است.‌ دوست داشت چیزهای جدید یاد بگیرد و از اینکه برای یادگیری تکنیک‌ها و مطالب جدید فرصت پیدا نمی‌کند، گله داشت؛ نه برای خودش و نفع شخصی‌اش که برای بهتر پیش رفتن فعالیت‌های ستاد.

۵. امروز وقتی سعید محمدی گفت که مجید هم داخل هواپیما بوده، با همسر و دخترش. باورمان نشد. حسین شکی سریع گفت: انشالله به پرواز نرسیده. به راهرو که آمدم بچه‌ها سراسیمه بودند. احمد طالبیان با نگرانی و با چشمانی که برق می‌زد می‌گفت که مجید تلفنش را جواب نمی‌دهد. بچه‌ها به فرودگاه زنگ زدند و بعد هم به بیمارستان‌ها. چندتایشان به فرودگاه رفتند و چندتایی هم به بیمارستان امام (ره). خبرها همه ناامیدکننده بود. داود کاظمی می‌گفت توی این هواپیمایی که سه تکه شده، بعید است کسی زنده مانده باشد. در راه پله عماد احمدوند را دیدم، سلامی کردم و با دیدن چشم‌های پف‌کرده‌اش خجالت کشیدم چیز دیگری بگویم. کمی بالاتر میثم قرقانی روی پله نشسته بود و های های گریه می‌کرد. دستم را روی شانه‌ش فشاری دادم و برگشتم پایین. صدای گریه‌اش بلندتر شده بود. کمی بعد دکتر اسدی‌فرد و سلطانی هم به جمع اضافه شده بودند. دکتر اسدی‌فرد دو زانو روی زمین نشسته و به نقطه‌ای روی کاشی‌ها خیره شده بود. دکتر سرکار هم تماس گرفت و به رضا ایجادی گفت که اسم مجید در بین مجروح‌ها نیست. دکتر سلطانی و بچه‌ها داشتند همفکری می‌کردند که چطوری باید به خانواده‌اش خبر بدهند. دیگر تمام شده بود...

۶. عباد رضایی آمد توی اتاق و نشست پشت میزش. به او گفتم: به خانواده‌ش خبر دادند؟ گفت: حتما می‌دهند. بعد دست‌هایش را روی میز و سرش را روی آن‌ها گذاشت و های‌های شروع کرد به گریه کردن. روشندل هم صورتش را گرفته بود. یکی از خانم‌های اتاق کناری با صدای بلند گریه می‌کرد. از اتاق زدم بیرون و پناه بردم به نمازخانه. نشستم. پشت سرم یکی از بچه‌ها قنوت گرفته بود و داشت زار زار گریه می‌کرد...

۷. مجید کاظمی از بین ما رفت با همسر و دخترش. مجید رفت و حتما جای خالی او بعدها بیشتر حس خواهد شد. در هنگام برگزاری جشنواره نانو، در هنگام برگزاری کارگاه‌های آموزشی و در هنگام برگزاری نمایشگاه‌های مختلفی که ستاد عهده‌دار برگزاری آن‌هاست. وقتی یکی از بینمان پر می‌کشد تازه می‌فهمیم که چقدر برایمان بودنش مهم بوده است. تازه می‌فهمیم که خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست می‌دهند چه حسی دارند. شاید اندکی بفهمیم که در این روزها در غزه و عراق چه گذشته است و شاید اندکی بیشتر به مرگ فکر کنیم.


خواهش می‌کنم برای شادی روحش حمد و توحیدی قرائت کنید.

نظر دهید() 

نمی‌دانم این موضوع در بین اطرافیان من بسامد و تکرار دارد و یا یک مسأله‌ی همگانی و فراگیر است: اینکه وقتی ماه مبارک رمضان از نیمه رد می‌شود و یا شب‌های قدر سپری می‌شود، جملاتی نظیر «رمضان افتاد توی سرازیری» یا «کی می‌شه که تموم شه، ‌خسته شدیم» و نظایر آن به گوش می‌رسد!

قبل از شروع مطلب بهتر است یک مطلب تکراری را یادآور شویم و آن احترام فوق‌العاده‌ای است که امامان، بزرگان و علمای ما برای ماه مبارک رمضان قائل بوده‌اند. تا این حد که گفته شده نگویید: «رمضان» ‌بلکه بگویید: «ماه رمضان» (+)!

بنابراین گفتگوهایی که حاوی عباراتی نظیر: «چه می‌کنید با رمضون؟!»،‌«رمضون هم تموم شد...»،‌ «چقدر دیر میگذره این رمضون!»،‌ »نمی‌شه رمضون رو بندازن توی زمستون همیشه؟!» مورد مذمت واقع شده است؛ چرا که ماه رمضان احترام دارد و این احترام باید در کلام و نام‌بردن از این ماه نیز،‌جلوه‌گر شود.

 

به هر حال این ماه مبارک، از امشب وارد دهه‌ی سوم خود می‌شود و شاید جالب باشد که بدانیم، در سیره‌ی رسول خدا و امامان علیهم‌السلام، دهه‌ی سوم ماه رمضان،‌ فرصتی بوده است استثنایی و حساس برای ارتقای معنوی و ارتباط با خدای کریم.

در خبر است که رسول خدا (صل الله علیه و آله) در دهه‌ آخر ماه رمضان در مسجد معتکف می‌شد،‌بسترش را جمع می‌کرد و آماده و مهیا و با نشاط به شب زنده‌داری و عبادت می‌پرداخت (بحار الانوار،‌ج ۹۴،‌ص ۱۳۰، ح ۷).

اگر نگاهی به مفاتیح الجنان نیز بیاندازیم خواهیم دید که بخش مجزایی از اعمال ماه رمضان، به دعاها و اذکاری است که مختص شب‌های دهه‌ی آخر ماه رمضان است،‌ بطوریکه علاوه بر اینکه برای این شب‌ها، اعمال مشترکی وارد شده است؛ هر یک از شب‌های بیست و یکم تا سی‌ام ماه مبارک نیز، دعاهای مخصوص به خود دارند.

بنابراین به نظر می‌رسد نه تنها ماه مبارک، به پایان نرسیده است که تازه موعد بهره‌مندی و ثمره برداری از این ماه رمضان است... التماس دعا!


نظر دهید() 

جمعه 8 فروردین 1393

«دعایی»ه؟ نه! «دعایی» نیست...

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: كمی از سیاست!، داستان واقعی، 

نماز که تمام می‌شود خیلی‌ها سریع بلند می‌شوند که بروند. بعضی‌ها اما قدری می‌نشینند، تسبیحی می‌چرخانند و دعایی می‌خوانند. من هم نشسته‌ام اما نه برای دعا و تسبیح؛ دارم دو تا مرد جوان را تماشا می‌کنم که آن طرف نرده‌ها ایستاده‌اند و اجازه نمی‌دهند مردم به «مسئولان» نزدیک شوند. لابد مِن‌باب رعایت اصول امنیتی و ... . رفتارشان اما خوب است.

تا حالا اینقدر نزدیک به جایگاه ننشسته بودم. آمدنم به اینجا هم البته قضیه داشت: بالاخره عید است و خیلی از مردم به مسافرت رفته‌اند. اینجا هم مثل جاهای دیگر شهر، خلوت‌تر از گذشته است. این است که صف‌های جلو پر نشده‌اند. دارم می‌روم از در اصلی وارد شوم که صدایی می‌گوید: «آقا پسر!» خوش خوشانم می‌شود. هنوز هم بیشتر به «آقا پسر»ها می‌خورم تا «آقا»های خالی! می‌چرخم طرف صدا. مردی‌ست میانسال که با دستش پرده‌ای را بالا زده و اشاره می‌کند. می‌روم نزدیک‌تر که می‌گوید از این طرف برو مستقیم جلوی جایگاه. من هم می‌روم. کمی جلوتر در کوچکی بازکرده‌اند که چند ردیف جاکفشی کنارش خودنمایی می‌کند. کفش‌هایم را می‌گذارم توی جاکفشی. از گیت دیگری رد می‌شوم که صدای دستگاه بلند می‌شود: «بیییییب». متصدی‌اش می‌گوید: «کلید داری؟» می‌گویم «بلی». اشاره می‌کند که مشکلی نیست. وارد می‌شوم. مرد دیگری راهنمایی‌ام می‌کند که درست در ادامه‌ی صف بنشینم. می‌نشینم. در صف هفتم، جلوی جایگاه...

دارم بلند می‌شوم که می‌بینمیش. دارد از درب جلو، سمت «مسئولان» بیرون می‌رود. اما وقتی کفش‌هایم را برمی‌دارم که بروم، می‌بینم درست جلویم است. اولش تعجب می‌کنم: «مسئولین و شناخته‌شده‌ها معمولا از درب پشتی می‌روند، چرا این‌یکی اینجاست؟» چند نفری سلامش می‌کنند. جواب می‌دهد. آرام‌تر از من راه‌ می‌رود ولی تصمیم می‌گیرم سرعتم را با او هماهنگ کنم و ببینم تا کجا همینجوری می‌خواهد برود.

«حاج آقا سلام عرض کردم... خیلی مخلصم». سری برای مأمور اورژانس تکان می‌دهد و می‌پیچد به طرف میدان انقلاب. انداخته توی مسیر ویژه اتوبوس‌های تندرو و می‌رود. من هم با یکی دو قدم فاصله، دنبالش هستم. نمی‌دانم تا کجا می‌خواهد همینطوری پیاده برود. کمی جلوتر یک «ام‌وی‌ام ایکس ۳۳» مشکی،‌ می‌پیچد توی مسیر ویژه. یک آقای روحانی کنار راننده نشسته‌اند و می‌روند. کمی حرصم گرفته اما توجهی نمی‌کنم. مواظبم که گمش نکنم. هنوز چند قدمی نرفته‌ایم که صدای پچ‌پچی می‌شنوم. دو تا مرد میانسال کمی جلوتر از من و درست موازی با او دارند با هم نجوا می‌کنند:

«دعایی»ه؟

نه! «دعایی» نیست.

بابا «دعایی»ه... می‌شناسمش.

نه بابا شبیه اونه. اون نیست.

اما من می‌دانم که خودش است. از ردیف «مسئولان»‌ تا اینجا تعقیبش کرده‌ام و در طول این راه، بارها به او آفرین گفته‌ام. با خودم گفته‌ام که چقدر خوب است که مردم «مسئولان» و «شناخته‌شده‌های انقلاب» را در بین خودشان ببینند نه از پشت حصارها، نه از پشت شیشه‌های دودی ماشین‌های گران‌قیمت و نه در محاصره‌ی بی‌دلیل محافظ‌ها.

در همین فکرها هستم که سر «۱۲فروردین»‌ می‌ایستد. پیکان سفیدرنگ «ایران ۱۱» متنظرش است. کنار راننده می‌نشیند و... تعقیب من هم به سرانجام می‌رسد: پیکان مدل ۷۵.

آفرین حاج آقا. آفرین.



نظر دهید() 

شنبه 17 اسفند 1392

کفش‌های وصله‌دار

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: مظلوم مقتدر، 

حضرت رهبر! کفشهایتان چرا اینطوریست؟! وصله و پینه مال ۱۴۰۰ سال پیش بود آقاجان! ما جلوی دولت‌های خارجی آبرو داریم. چه بگوییم بهشان؟ بگوییم وضع رهبرمان با آن همه دبدبه و کبکبه این است؟! 
درست است که مدام حرف از «اقتصاد مقاومتی» می‌زنید ولی... خب بالاخره هرچیزی اندازه‌ای دارد!



نظر دهید() 

دوشنبه 12 اسفند 1392

اوکراین در آستانه تجزیه

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: كمی از سیاست!، 

وقتی برای مایحتاج روزانه‌ت هم دستت به سوی شرق و غرب دراز باشد:
می‌توانند سر سیاه زمستان گاز را به رویت ببندند و مجبورت کنند بخشی از خاکت را پایگاه‌های نظامی‌شان کنی؛

می‌توانند علنا در صف اول تظاهرات علیه دولت قانونی‌ات شرکت کنند و هیچ نتوانی بگویی؛
می‌توانند تجزیه‌ات کنند و بِبَرَندَت زیر یوغ هر کس و ناکسی...


.................
یاد بگیر که روی پای خودت بایستی مرد! آویزه‌ی گوشت کن شعار امام فقید را که گفت «از سیاست صحنه های سخت "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" عبورکنید که اگر ایران را برپایه استقلال واقعی پی‌ریزی نکنیم، هیچ‌کاری نکرده‌ایم.»



نظر دهید() 

دوشنبه 3 تیر 1392

انتخاباتِ بابرکت

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: كمی از سیاست!، 

بعد از انتخابات سال 88 و وقایع پس از آن، هرگز انتظار برگزاری انتخابات 92 با چنین شکوه و موفقیتی را نداشتم. ناراحتی در چهره‌ها،‌ شکستگی در دل‌ها،‌ حقد در سینه‌ها و بی‌اعتمادی در چشم‌های بخش قابل توجهی از جوانان موج می‌زد. وضعیتی که اگرچه واضح بود توسط چه کسانی به وجود آمده بود، اما مرهمی برایش نبود. در فضای احساسی بعد از انتخابات دهم، حرف‌هایی گفته و کارهایی انجام می‌شد که راه را برای تألیف قلوب می‌بست و تصور نزدیکی دل‌ها را از ذهن دورتر می‌کرد.

این وضعیت بود و بود تا انتخابات یازدهم. انتخاباتی که نحوه برگزاری و نتیجه‌اش به راستی دعای رهبر انقلاب را برآورده کرد که در روز انتخابات فرمود:‌ «ان‌شاءالله كه خداوند متعال به امروزْ براى ملّت ایران بركت بدهد؛ و كمك كند به ذهنها و دلهاى مردم كه آنچه شایسته‌ى آنها است، آنچه مطابق با شأن ملّت ایران است، آن ان‌شاءالله پیش بیاید.» (+)

اما چند نکته در باب انتخابات:

1.       با انتخاب دکتر حسن روحانی، ‌معمم‌ها (آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله‌هاشمی، حجت‌الاسلام خاتمی و حجت‌الاسلام روحانی) در تعداد رئیس‌جمهوری از مکلا‌ها (بنی‌صدر، شهید رجایی، دکتر احمدی‌نژاد)‌ جلو زدند! با این تفاوت که دوران تصدی روحانیت بر کرسی ریاست جمهوری در ایران قابل قیاس با لباس‌شخصی‌ها نیست!

به نظر می‌رسد لباس روحانیت علی‌رغم تبلیغات و هجمه گسترده بیگانگان همچنان برای مردم ایران بسیار عزیز و قابل اعتماد است.

2.       برخلاف تحلیل بسیاری از دوستان ما با انتخاب نشدن سعید جلیلی،‌ نه موضع ایران در جهان تضعیف شد، نه تلقی سازش و دست‌کشیدن از مقاومت پدیدار شد و نه آرمان‌های انقلاب به حاشیه رانده شد. اولین مصاحبه مطبوعاتی رئیس‌جمهور منتخب،‌ خود گویای همه چیز است.

3.   بسیاری از افراد از دو جناح مطرح کشور این روزها درصدد مصادره نتیجه انتخابات به نفع خود هستند غافل از اینکه رئیس‌جمهور منتخب به بیان صریح خود، نه متعلق به جناح راست و نه متعلق به جناح چپ بلکه چهره‌ای معتدل است که بخش مهمی از آرای خود را به واسطه همین مشی اعتدالی خویش کسب کرده است.

4.       هوشمندی دکتر روحانی در نمادسازی برای حامیانش بسیار جالب توجه بود. روحانی علاوه بر بیان عالی و حرکات و سکنات مناسبش که او را در بین سایر نامزدها چشم‌نوازتر و آراسته‌تر جلوه‌ می‌داد، با استفاده از نماد تبلیغاتی خویش -کلید- که آن را در اولین فرصت تبلیغاتی تلویزیونی‌اش مطرح کرد، بر سر زبان‌ها افتاد. 

این کار بسیار زیرکانه بود چه اینکه علاوه بر اینکه اقدامی بدیع نسبت به انتخاب یک رنگ تبلیغاتی - که شائبه پیروی از تز انقلاب‌های رنگی را به ذهن متبادر می‌کند و در هر حال یک پدیده غیربومی به حساب می‌آید- بود، معنای مناسبی را نیز در خود مستتر داشت. معنایی که حتی عامی‌ترین مردم این سرزمین نیز آن را به خوبی می‌فهمیدند:‌ «کلید حل مشکلات». این را مقایسه کنید با نماد تبلیغاتی کاندیداهایی که از رنگ‌ها کمک گرفته بودند و یا مدام در شعارهایشان دم از «ظرفیت» می‌زدند!

5.       مرد پیروز این روزهای کشور، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی‌ست، مردی که اگر نتیجه انتخابات سال 1384 را پذیرفته و برای رقیبش پیغام تبریک فرستاده بود و در تحرکات خیابانی «این‌روزهایِ 4 سال‌پیش» دخالت نداشت، امروز با خیال و وجدان راحت‌تری می‌توانست به شادمانی بپردازد!

6.      فردای انتخابات و با سرازیر شدن سیل تبریک‌های نامزدهای رقیب به رئیس‌جمهور منتخب، به حال محمود احمدی‌نژاد غصه خوردم؛ مردی که سه بار از مردم رأی اعتماد گرفت اما حتی یکی از 10 رقیبش در انتخابهای قبلی به او تبریک نگفت! دولت محمود احمدی‌نژاد در حالی به پایان خود می‌رسد که خدمات کم‌نظیر این مرد در سایه حاشیه‌سازی‌ها و اقداماتی نسنجیده قرار گرفته است. تا آن اندازه که امروز عده‌ای به راحتی تیتر می‌زنند و می‌گویند: «دوره جبران آسیب‌های 8 ساله اخیر آغاز شده است»! (+)

7.       و در آخر به گفته دکتر محمدرضا عارف، کاندیدای شایسته احترامِ جبهه اصلاح‌طلبان «انتخابات سال ۹۲ سلامت انتخابات را بیمه کرد و انشالله پرونده شبهه تقلب برای همیشه بسته شود» (+)

چهارسال از انتخابات 88 گذشت و زخم فتنه و آشوب، 4 سال تاب آورد تا با مرهم انتخابات 92 تسکین یابد و جمهوری اسلامی ایران نشان دهد که همچنان «زخمی ِ‌سربلندِ بحران‌ها» باقی خواهد ماند! (+)

نظر دهید() 

حاج آقا مجتبی بزرگ‌عالمِ پایتخت بود. درس اخلاقش شهره‌ی شهر و مجالس رمضانش آن‌قدر نورانی بود که بتواند بچه‌های خوابگاه را هم با هزار زحمت و مشقت و با پای پیاده به خود بکشاند.

تعریف صهبای کلام و درّ بیانش را باید از زبان آنان که مستمعان دائمی‌اش بوده‌اند شنید. چه خوب است کسانی که خاطره‌ای یا ناشنیده‌ای از او دارند آن‌ها را بنویسند و ماندگار کنند؛ مثل این‌ها: (+  +  +  +  +  +)

اما «آقا مجتبی» با وفاتش درسی به من داد که فکرش را هم نمی‌کردم: 

«آقاجان! مواظب باش که هرگز نظرات دیگران و Likeها و Dislikeهایشان بر نحوه اندیشیدن تو تأثیر نگذارد!»

احتمالا تعجب کرده‌اید!

بهتر است کمی به عقب برگردیم: چندی بود که رفتار کاربران فضای مجازی تعجبم را برانگیخته بود. سایت‌های خبریِ چپ و راست، جولانگاهی شده بود برای کاربرانی که به هر طریق انتقاد و ناراحتی خود را از شرایط کنونی اعلام می‌کردند. هر خبری که اندک بویی از پیشرفت و امید می‌داد به سرعت از سوی این کاربران بایکوت و سیل Dislikeها به سویش روانه می‌گشت و در مقابل، هر نظر یا خبری که آشکارا یا پنهان دستاوردی را به سخره می‌نشست و یا به نحوی جمهوری اسلامی را به چالش می‌کشید با استقبال بی‌شائبه روبرو می‌شد.

این بود که به این نتیجه رسیده بودم: «اگر قبول کنیم که کاربران اصلی فضای مجازی در کشور، جوانان تحصیل‌کرده و قشر روشن‌فکر جامعه هستند، به نظر می‌رسد فاصله آن‌ها با نظام و انقلاب هر روز بیشتر از دیروز می‌شود» و در خیال خودم به فکر ارائه راهکاری برای تغییر دادن این شرایط بودم.

اما رحلت حاج آقا مجتبی (ره) نشان داد که مفروضات نظریه من به کلی اشتباه بوده است:

این‌جا را بنگرید: (+)

یکی از سایت‌های پربازدید کشور که در طبقه منتقدین قرار می‌گیرد. خبر، به ظاهر معمولی‌ست و نظری هم برای آن درج نشده. گردانندگان سایت خبر رحلت آیت‌الله را اعلام کرده‌اند و تلاش کرده‌اند کاربرانی که احتمالا با چهره این بزرگوار آشنایی نداشته‌اند را نیز با ایشان آشنا کنند. تا اینجای کار هیچ مشکلی وجود ندارد. اما...

حالا نگاهی به این‌جا بیاندازید: (+)

همان سایت! پیش از این‌که نتیجه نظرسنجی خود را از دیدگاه ناظران پنهان کند!

نظر کاربر اول: «انا لله و انا الیه راجعون مرد بزرگی بود استاد اخلاق و معرفت»

 مثبت:277، منفی 287 !!!

نظر کاربر دوم: « فوت مرجع عالیقدر را به پیشگاه امام عصر(عج) ومقام معظم رهبری تسلیت عرض میکنم. اعلی علیین جایگاه ایشان.انشاءالله»

 مثبت 215، منفی 360  !!!

نظر کاربر سوم: «روحش شاد. تسلیت»

 مثبت: 268، منفی 266 !!!


 بقیه‌اش دیگر شرح نمی‌خواهد!

نظر دهید() 

زینب زینب زینب کنز حیا زینب کان وفا زینب

زینب زینب زینب درد آشنا زینب، غرق بلا زینب

قهرمان غم، نشانی از زهرا(س)

ای روح با ایمان، جانم به قربانت

زینب زینب زینب سرگشته دوران، آواره طوفان

زینب زینب زینب حفظ عهد و پیمان شیر شه مردان

زینب زینب زینب محبوبه جانان، قربان قرآنت شوم

زینب زینب زینب کنز حیا زینب کان وفا زینب

زینب زینب زینب درد آشنا زینب، غرق بلا زینب

قهرمان غم، نشانی از زهرا(س)

ای روح با ایمان، جانم به قربانت

زینب زینب زینب با بیانی برنده تر از شمشیر دو لبه

زینب زینب زینب بالای سر برادر، موی کشان زینب (مو باز کردن!)

زینب زینب زینب در صحرای مصیبت، از غم پیر شده زینب

زینب زینب زینب خون سر بردار، حنای زلف زینب

زینب زینب زینب مظهر پیمان با حق، یاور قرآن گشته

زینب زینب زینب مظهر حجب و ادب، شأن و شرف منبر

زینب زینب زینب همیشه چشمش به خون تر می شود [خون گریه کردن]، با مقنعه سیاه بر سر

زینب زینب زینب از روزی که زهرا(س) صاحب او شد، آماج بلا شد زینب

زینب زینب زینب تعبیر رسا زینب، تسبیح خدا زینب

زینب زینب زینب در محراب عبادت، تفسیر دعاست زینب

زینب زینب زینب [صاحب] درجات مشکل، دوای هر درد زینب

زینب زینب زینب پروندۀ خونین شاه شهدا زینب

زینب زینب زینب روی سخن خود، مردانه ایستاده زینب

زینب زینب زینب ویرانگر کاخ ظلم و ستم با دست بسته زینب

زینب زینب زینب سرش چه فراوان خورده شلاق، در محمل مجروح شده زینب

زینب زینب زینب ای پرستار راهها، حبُ الاسرا زینب

زینب زینب زینب سر قافله ی نهضت، قدر و بهای نهضت خودش

زینب زینب زینب ابتدا عزت دیده و در آخر ذلت کشیده

زینب زینب زینب چشمش در غربت گریان و در حسرت برادران ست

زینب زینب زینب در سینه ی جانش می گفت وای سیاه بخت زینب

زینب زینب زینب هم نایب زهرا(س) و هم پیرایه دین است

زینب زینب زینب کلام شیرینت در دهان، با وایه و غم می گردد

زینب زینب زینب با رقیه ی(س) خواستنیش [دوست داشتنی اش]، قبرش همسایه است

زینب زینب زینب هیچ لحظه در زندگی طعم صفا نچشیده

زینب زینب زینب جان نقدش را به خاطر دین، چه ارزان داد زینب

زینب زینب زینب از لحظه ی اول عمر، اشک ریخته زینب

زینب زینب زینب در غربت به تنهایی جان داده، محتاج کفن زینب

زینب زینب زینب کنز حیا زینب کان وفا زینب

زینب زینب زینب درد آشنا زینب، غرق بلا زینب

قهرمان غم، نشانی از زهرا(س)

ای روح با ایمان، جانم به قربانت

ترجمه از (+)

با صدای پیرغلام اهل بیت حاج سلمی موذن‌زاده بشنوید و تماشا کنید (+)

Inline image 1

........

ببار ای بارون ببار
بردلم گریه کن خون ببار
درشب تیره چون زلف یار
بحر لیلی چو مجنون ببار - ای بارون

فدای غم های تو
خون می چکد از چشمان تو
بی تاب روی زیبای تو
میسوزه عالم در پای تو - ای آقا

خون دل آسمون
زبون میگره صاحب زمون
ای امان ای امان ای امان
عمه جان عمه جان عمه جان - ای عمه

دل زارم در تبه
گوشه چادر زینبه
امشب جون همه برلبه
روضه خون مادر زینبه - ای زینب

دلم زار زینبه
گوشه چادر زینبه
امشب جون همه برلبه
روضه خون مادر زینبه - وای زینب

رسیده جون برلبم
میسوزه سینه پر تبم
آسمون سینه تیره شبم
قربونی غم زینبم - وای زینب

اگر که غوغا نکرد
اگه شکوه زغمها نکرد
سفره دلشو وا نکرد
غصه جگرشو پاره کرد - ای زینب

 

با صدای حاج محمود کریمی بشنوید و تماشا کنید (+)

Inline image 2

.......

روضه حضرت زینب سلام الله علیها به بیان آیت‌الله جوادی آملی (+)

.......

عزاداری‌هایتان مقبول درگاه حضرت حق قرار گیرد انشالله- التماس دعا

نظر دهید() 

آقاى حاج سید محمد كوثرى ذاكر معروف اهل بیت در قم، از سالها پیش روضه‌خوان مخصوص امام بود، هم خودش و هم مرحوم پدرش آقاى سید على اكبر كوثرى. پدر و پسر كه هردو از ذاكرین باسابقه قم بودند، آهنگى پرسوز داشتند و روضه باحالى مى‌خواندند. قبلا پدر روضه خوان خاص امام بود، و بعد هم پسر، یعنى آقاى سید محمد كوثرى این افتخار را داشت كه تا آخر حیات امام‌، حتى در تهران هم از این توفیق بهره‌مند بود. هر ساله در ایام عاشورا همه مردم از تلویزیون مى‌دیدند كه آقاى كوثرى در حسینیه جماران در مقابل امام ایستاده و روضه مى‌خواند‌ و امام چگونه دستمال سفید به دست گریه مى‌كنند.

آقاى كوثرى مى‌گفت‌: وقتى امام در نجف اشرف بودند، من سفرى براى زیارت به كربلارفتم . در كربلا عده‌اى از فضلاى شاگردان امام كه در قم با هم آشنایى داشتیم مرا دیدند و گفتند آقاى كوثرى، به داد امام برس!

گفتم: قصه چیست؟

گفتند: مى‌ دانى كه آقاى حاج آقا مصطفى فرزند دانشمند امام به طرز مرموزى جان داده است‌. كسى گریه امام را در مرگ او ندیده است‌. یكى دوبار كه طلاب در منزل امام یا در سر تربت حاج آقا مصطفى روضه ایشان را خوانده‌اند، نه تنها امام گریه نكرده، بلكه طلاب را هم منع كرده و گفته‌اند بروید مشغول كارتان شوید. و به خانم‌، همسرشان نیز فقط گفته‌اند: «مصطفى از الطاف خفیه الهى بود. خدا او را از ماگرفت» آنها گفتند، شما زودتر به نجف بروید و خدمت امام برسید و طبق معمول كه اجازه مى‌گرفتید و در حضورشان روضه مى‌خواندید، روضه‌اى بخوانید و اسم حاج آقا مصطفى را ببرید، بلكه بتوانید امام را در مصیبت فرزندشان بگریانید كه عقده ایشان خالى شود، و خداى نكرده صدمه‌اى نبینند. مى‌گفتند، مرگ حاج آقا مصطفى حوزه نجف را عزادار كرده است‌، لابد ایران و قم نیز همینطور است، ولى خود امام را كسى ندیده كه متاثر باشد و گریه كند...

وارد نجف شدم و پس از زیارت، خدمت امام رسیدیم و بعد از تسلیت و مختصر احوالپرسى عرض كردم اجازه مى‌دهید طبق معمولم درحضورتان روضه‌اى بخوانم؟ فرمودند: بفرمایید پس از مقدمه كوتاهى، هرچه راجع به حاج آقا مصطفى مى‌دانستم كه چقدر موردعلاقه امام بود و شخصیتى ممتاز داشت ، بیان كردم و با تكیه به صوت گفتم، حضرت آیت اللّه مصطفى‌، چه فرزندى‌، فرزند دانشمند لایقی...

در تمام این مدت، امام بدون تغییر حال گوش مى‌دادند و كوچك‌ترین اثرى براى گریستن در ایشان پیدا نشد. هرچه به این در و آن در زدم بلكه امام در مرگ فرزند اشكى بریزند نتیجه نداشت‌. ناچار گریز زدم به كربلا و آمدن امام حسین -علیه السلام - به بالین حضرت على اكبر. همین كه گفتم، قربان غریبیت یا اباعبداللّه از دستمالشان را از جیب درآوردند و به قدرى گریستند كه تا آن موقع كمتر دیده بودم. هنگامه‌اى شد، و از این طرف به فكر افتادم كه نكند حال امام دگرگون شود، و من از كارم پشیمان شوم. ناچار روضه را طول ندادم و ختم كردم. گریه امام را در ذكر مصیبت امام حسین -علیه السلام - و شهداى كربلا دیده بودم ، اما نه آنطور كه آن روز دیدم... (+)

 

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک

نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک

تنت به سوز و گداز تو گرم راز و نیاز

سوی خیام حرم دو چشم تو مانده باز

آمده از خیمه گه خواهر غم دیده ات

دید که شمر از جفا نشسته بر سینه ات

گفت بده مهلتی تا برسم بر سرت

برادرم تشنه است مبر سر از پیکرش...

با صدای مرحوم حاج سید محمد كوثرى در حسینیه جماران بشنوید و تماشا کنید (+)

نظر دهید() 

مینویسند: اباالفضل آمد، مشک را برداشت، نیزه در دست، حمله کرد و خودش را به شریعه رساند. حالا كه به آب رسیده است، دستها را  زیر آب برد. آب را بالا آورد، نزدیک دهانش رسید. « فذكر عطش الحسین» به یاد تشنگی حسین افتاد. عظمت او را این‏جا بفهم كه آب را روی آب ریخت. مشک را پر از آب کرد. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد. در بین راه محاصرهاش کردند. خبیثی دست راستش را قطع کرد. گفت:

«واللهِ إنْ قَطَعْتُمُوا یَمِینِی                       إنِّی اُحَامِی أبَداً عَنْ دِینِی.»

 به خدا قسم اگر دست راستم را جدا كنید هم من از دینم دست بر نمیدارم، در دینم من پایداری می­کنم. بند مشک را به شانة چپ انداخت. خبیث دیگری دست چپ را قطع کرد. بند مشک را به دندان گرفت و باز حرکت کرد. می‏نویسند: اباالفضل را تیرباران کردند، «وَ أتَاهُ سَهْمٌ» یک تیر آمد، «فَأصَابَ الْقِرْبَةَ» به مشک آب خورد. آب سرازیر شد. «فَوَقَفَ الْعَبَّاسُ» ابافلضل دیگر این‏جا ایستاد. «وَ أتَاهُ سَهْمٌ آخَرُ وَ أصَابَ عَیْنِهِ» یك تیر دیگر آمد و به چشم اباالفضل خورد.

من از الآن میخواهم برای كس دیگری ذکر مصیبت بخوانم و به شما کاری ندارم. برای قلب عالم امکان می‏خوانم. من شنیدهام، امام زمان صلوات الله علیه، ذکر مصیبت عمویش را دوست دارد. «ثُمَّ ضَرَبَ رَأسَهُ بِعَمُودٍ حَدِیدٍ عَلَی اُمِّ رَأسِهِ» عمود آهن آمد و بر فرق سرش نشست. «فَوَقَعَ الْعَبَّاسُ عَلَی الأرْضِ» اباالفضل روی زمین افتاد. «فَنَادَی: یَا أخَا! أدْرِکْ أخَاکَ» برادر! برادرت را دریاب! حسین علیه السلام خودش را با عجله به او رساند. با چه صحنهای مواجه شد؟! من این جملات را برای امام زمان میخوانم. «فَقَالَ الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِی!» چیزی دید كه گفت: الآن کمرم شکست. عباس ستون فقرات حسین بود. تا چشم اباالفضل به برادرش حسین افتاد، گفت: «یَا أخَا! مَا تُرِیدُ؟» برادر حالا میخواهی چه کار کنی؟ گفت میخواهم تو را به خیمه ببرم. گفت: نه! مرا به خیمه نبر! من به سکینه وعده آب دادهام.

آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی

من فدایی سر موی امیرالمومنینم *** من دخیل چادر بانوی روز واپسینم

هر که دارد آرزوی خدمت درگاهم اما *** من کنیز نو غلام پاک ختم المرسلینم

هر گرفتاری برایم روضه می خواند ولی من *** روضه خوان خانه مولای افلاک بَرینَم

"مَن اراد الله" باید راه آل الله پوید *** در مسیر عشق اهل البیت نهج السالکینم

من رعیب بودم و خواب دیدم ماه و اختر ریخت بر دامانم آخر *** گشت تعبیر همان رویا که امروز اینچنینم

من رعیت بودم و سلطان عالم با نگاهی *** انتخابم کرد و زان فضل ساکن کاخ گِلینم

از همان دم کامدم در خانه زهرا به خدمت *** رشک اهل آسمانم، غبطه اهل زمینم

من کجا و مادری کردن برای آل عصمت *** عذر خدمت دارم و از روی زهرا شرم گینم

گریه کردم پا به پای زینب اما پاک کردم *** اشک او با معجر خود، اشک خود با آستینم

داد یزدان مزد عشقم را به پای شیر یزدان *** کودکی را که برای نوکری شد جانشینم

قد کشید عباس با شیر منو نان امامت *** نان خوشبویی که خورد از دست شاهنشاه دینم

در حضور پاک اربابان خود آموخت اینکه *** من دو زانو با ادب پایین سفره می نشینم

خرده نان مانده از آن سفره را دادم به عالم *** عالمی حاجت گرفت از سفره ام البنینم

هر زمان دلگیر بود از غم حسینم گفت مادر *** اول صبح آمدم عباس را اول ببینم

سایه سارانم یکایک از برم رفتند و تنها *** زینب و کلثوم من ماند و حسین نازنینم

تا علیِّ اکبر و قاسم به من گفتند مادر *** در دلم گفتم که اکنون واقعا ام البنینم

کاروان عشق من می رفت از پیش نگاهم *** گفتم عباسم تو هستی آبروی آخرینم

می روی با سید و مولای خود هر جا که او رفت *** وقت برگشتن تو را بی سید و مولا نبینم

آه از آن روزی که در یثرب خبر دادند ما را *** از به خاک افتادن فرزند مقطوع الیمینم

گفتم عباسم فدای زینبم شد، شکر لِلّه *** من عزادار شه مظلوم مقطوع البطینم

تا ابد از روی فرزندان زهرا شرم دارم *** کشته من را مشک خالی، نِی عمود آهنینم

شاعر: حاج محمود کریمی

 

با صدای حاج محمود کریمی بشنوید (+)

نظر دهید() 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :