تبلیغات
بسم الله

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

گذر عمر ببین...

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: رسم زندگی، 

بسم الله

سلام

امشب در سریال خوب «در چشم باد»، بیژن ایرانی چیزی گفت که مرا به فکر فرو برد. نمی‌دانم نقل قول از چه کسی بود: «هیچ وقت نمی‌توانی پایت را دو بار در یک رودخانه بگذاری!»

توضیح این جمله جالب بود: «وقتی برای بار دوم پایت را در رودخانه می‌گذاری،‌ این رودخانه دیگر همان رودخانه قبلی نیست: آب، گذر کرده و رفته است و بستر شنی رودخانه نیز جای خود را به شن‌های تازه داده است.»

باید تلاش کنم تا نگاهم به زندگی و وقت را به این جمله نزدیک کنم. باید یاد بگیرم که امروز،‌ با فردا متفاوت است.‌ باید بفهمم امروز دیگر رفته و هیچگاه تکرار نمی‌شود. باید بدانم که هیچ‌گاه نمی‌توانم پایم را دو بار در یک روز بگذارم...

 

نظر() 

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

تیراژ کتاب: ۷۰۰ عدد!

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: داستان واقعی، 

بسم الله

سلام

امروز کتابی را که چند روز پیش گرفته بودم، باز کردم تا شروع کنم به مطالعه. یکی از تکنیک‌هایی که به نظرم می‌تواند در شروع مطالعه‌ی یک کتاب، ما را بیشتر در حال و هوای کتاب قرار دهد دقت به «مرزها»ی کتاب است. منظور من از مرزهای کتاب،‌ چیزهایی است که به دور محتوای اصلی کتاب پیچیده شده است. چیزهایی از قبیل: جلد کتاب، پشت جلد، صفحه‌ی شناسنامه‌ی کتاب، مقدمه و پیشگفتار و فهرست آن. اینها چیزهایی هستند که می‌توانند دید خوبی از محتوای کتاب به ما بدهند. ممکن است با مطالعه‌ی فهرست یک کتاب به این نتیجه برسیم که به جای اینکه مانند یک خواننده‌ی عادی از صفحه‌ی اول کتاب شروع به مطالعه کنیم، خوب است که فی‌المثل ابتدا فصلی از فصول میانه‌ی کتاب را بخوانیم و یا اینکه به این نتیجه برسیم که کتاب اگرچه کتاب خوبی است،‌ اما محتوایی که به کار ما بیاید را در خود ندارد.

به هر حال،‌ وقتی به صفحه‌ی شناسنامه‌ی کتاب رسیدم، با عدد تاثربرانگیزی مواجه شدم: تعداد: ۷۰۰ عدد!

این عدد حرفهای زیادی در پس خود دارد مخصوصا اگر بدانیم که یکی از موسسات انتشاراتی معتبر و شناخته‌شده‌ی ایران این کتاب را چاپ کرده است. من قبلا کتابهایی که با تیراژ ۳ هزار چاپ می‌شدند را کتابهایی کم خواننده می‌دانستم و از اینکه معمولا کتابهای ما در کشور، با تیراژی در این حدود چاپ می‌شوند، این طور نتیجه می‌گرفتم که گویا واقعا ما ملت کتابنخوانی هستیم. اما عدد ۷۰۰،‌ واقعا عدد حقیری برای یک کتاب است.

با جستجویی که همین الان در اینترنت انجام دادم می‌بینم که گویا کتابهایی با تیراژ کمتر هم در کشور منتشر می‌شود. مثلا این مطلب در مورد تیراژ ۳۰۰ نسخه‌ای بعضی از کتابها در کشور است.

شاید مقایسه درستی نباشد ولی گویا در حال حاضر تعداد کاربران تلگرام در ایران حدود ۲۰ میلیون نفر است و به طور میانگین هر کاربر ایرانی ۲ ساعت از زمان خود در روز را به گشت و گذار در این نرم‌افزار و کانال‌ها و گروه‌های هزار تویش،‌ اختصاص می‌دهد. ۴۰ میلیون از زمان ایرانیان به صورت روزانه در تلگرام مصرف می‌شود. بیایید فرض بگیریم برای خواندن یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای، به ۱۰ ساعت زمان نیاز داریم.

با یک محاسبه سرانگشتی به این نتیجه می‌رسیم که اگر زمانی که به تلگرام اختصاص می‌دهیم را به کتاب خواندن اختصاص دهیم، در یک روز در این کشور می‌توان ۴ میلیون کتاب خواند.

شاید در این صورت، مقداری تیراژ کتابها هم بالاتر رود!

نظر دهید() 

پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395

اندر مضرات طبیعی شدن

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: رسم زندگی، 

بسم الله

سلام

بعضی وقتها در برخی از جملات که دقیق می‌شویم می‌بینیم که علی‌رغم ظاهر منطقی و درستی که دارند، چه معنای وحشتناکی را در خود دارند و با خود حمل می‌کنند. گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که خوب است ما هم مانند خیلی از جاهای مهم یا خیلی مغازه‌هایی که اشیای گرانقیمتی در خود دارند، جلوی درب ورودی مغزمان یک گیت امنیتی نصب کنیم و هر جمله و هر استدلالی را در آن راه ندهیم.

جمله‌ای که امروز خواندم و از این جنس جملات خیلی خطرناک بود این بود:

جریان رقیب در دو، سه سال اخیر یعنی سال‌های 92 و 94 شکست‌های پی در پی‌‌ را متحمل شده است و طبیعتاً این جریان برای جبران مافات حملات گسترده‌تری را متوجه دولت تدبیر و امید می‌کند.

 

 در نگاه اول احساس می‌کنیم که با یک سیاستمدار شش دانگ و حواس جمع طرف هستیم که در حال ارائه بحثی عمیقا کارشناسی شده است، اما وقتی در معنای جمله و خصوصا قید جمله دقت می‌کنیم می‌فهمیم که با چه جمله خطرناکی روبه‌رو هستیم و کسی که این جمله را می‌گوید،‌ اگر به آن باور هم داشته باشد تا چه اندازه‌ای می‌تواند خطرناک باشد. جمله‌ای که خطر آن را می‌توان با خطر گروه‌های تروریستی احرار الشام و جبهه‌النصره مقایسه کرد!

یعنی چه طبیعی است؟! یعنی از نظر سیاست‌مداران «اسلامی» و «ایرانی» ما، اینکه اگر گروهی در انتخابات شکست بخورد، طبیعی است که تمام تلاش خود را برای حمله به جناح مقابل به کار بندند؟ این است معنای سیاست ما عین دیانت ما؟

من کاری به صحت و سقم این جمله ندارم اما با به کار بردن این قید، مشکل دارم. این قید خطرناکی است. طبیعی شدن،‌ کلا چیز خطرناکی است. نباید خیلی از چیزها برای ما طبیعی شود. طبیعی شدن و‌ معمولی شدن، بعضی چیزها خوب نیست. بعضی چیزها باید همیشه خطرناک و زشت بمانند و برخی چیزها هم نباید هیچ وقت طراوت و تازگی و زیبایی‌شان را از دست بدهند.

 

خدا کند طبیعی نشویم!‌

 ......................

پ.ن. بعد از مدت‌ها به اینجا برگشته‌ام؛ امیدوارم به «طبیعی شدن» ننوشتن در اینجا خاتمه داده باشم!

نظر غیر طبیعی() 

یکشنبه 10 اسفند 1393

از دیروزمان درس بگیریم

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: من مسلمانم؟، رسم زندگی، 

بسم الله

دیشب مطلبی در اینجا (+) دیدم؛ ‌مطلبی تحت عنوان «۵ سوالی که برای بهبود باید هر روز صبح از خود بپرسید». شاید بد نباشد نگاهی به این صفحه بیاندازید و عناوین این ۵ سوال را یکبار مرور کنید. من سوال اول را مهم‌تر از بقیه می‌دانم: «از دیروزتان، چه درسی گرفته‌اید؟»

مطلب قشنگی‌ست اما برای من خیلی جالب است که بسیاری از درس‌های مدیریتی که سایت‌ها و آدم‌های مشهور این دوره و زمانه آن‌ها را رمز موفقیت می‌دانند، صدها سال قبل توسط پیشوایان دینی ما گفته شده!

 اما چه فایده که هر چه آن‌ها بگویند را پشت گوش می‌اندازیم و گوشمان به دهان و چشممان به نوشته‌هایی است که از مهد تمدن‌ برایمان دیکته می‌شود!

عَنِ الصّادِقِ علیه السلام:

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ اِسْتَوى یَوْماهُ فَهُوَ مُغْبُونٌ،

كسى كه دو روزش یكسان باشد، ضرر كرده و باخته است،

وَمَنْ كانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ خَیْرُ هُما فَهُوَ مَغْبُوطٌ،

هركس كه امروزش بهتر از دیروزش باشد، مورد غبطه دیگران قرار مى گیرد.

وَمَنْ كانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ،

هركس امروزش بدتر از دیروزش باشد، محروم از رحمت خداست.

وَمَنْ لَمْ یَرَ الزِّیادَةَ فِى نَفْسِهِ فَهُوَ اِلَى النُّقْصانِ

هركس كه در جود خود، افزایش و كمال را نبیند؛ رو به كاستى و نقصان است،

وَمَنْ كانَ اِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌلَهُ مِنَ الْحَیاةِ

 و هركس رو به نقصان وكاهش باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است.

معانی‌الاخبار؛ صفحه ۳۴۲

چند وقتی است در اینجا هم می‌نویسم: (+)  مقداری تخصصی‌تر و تجربی‌تر. خوشحال می‌شوم بخوانیدم!

نظر دهید() 

اول بهمن‌ماه ۱۳۹۳، مصادف با ۲۱ ژانویه ۲۰۱۵ میلادی، آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران نامه‌ای را خطاب به جوانان آمریکای شمالی و اروپا منتشر نمودند که از جهات متعدد، ‌بسیار مهم ارزیابی می‌شود. در این نامه، آیت‌الله خامنه‌ای وقایع اخیر در فرانسه و برخی کشورهای غربی را رویدادهایی هدفمند و برنامه‌ریزی شده برای گریزان کردن جوانان غربی از اسلام تحلیل کرده‌ و از از جوانان کشورهای غربی درخواست کرده‌اند که برای شناخت اسلام، از طریق «منابع اصیل و مآخذ دست اول» و به دور از پیش‌داوری اقدام کنند؛ و تلاش کنند که «هراس‌افکنی‌« و «نفرت‌پراکنی» رسانه‌ها و سیاستمداران از اسلام بر آنان اثر نگذارد.

هوشمندی سیاسی رهبر، استفاده از ابزار اثرگذار «نامه‌نگاری» و نیز ساختار و محتوای درخشانِ نامه،‌ دست به دست هم داده تا زمینه برای تاثیرگذاری این نامه فراهم آید، مشروط به اینکه محتوای این نامه هر چه بیشتر و وسیع‌تر به گوش جوانان جهان برسد. اگرچه رهبر جمهوری اسلامی از تمامی ابزارهای رسانه‌ای خویش (اعم از شبکه‌های ماهواره‌ای جمهوری اسلامی، صفحات رهبری در شبکه‌های اجتماعی مجازی اعم از اینستاگرام،‌فیس‌بوک، توئیتر) برای وسعت‌بخشی به دایره‌ی شنوندگان این پیام بهره برده‌اند اما هر مسلمان آزاده‌ای وظیفه دارد که تا آنجا که ممکن است در جلب مخاطب برای این پیام بکوشد. ما چه خواهیم کرد؟!


نظر دهید() 

جمعه 26 دی 1393

جمعی کوچک با هدفی بزرگ!

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: راهكار عملیاتی، 

بسم الله الرحمن الرحیم

این هفته به لطف شبکه‌های اجتماعی موبایلی با یک مجلس اخلاقی جدید در تهران آشنا شدم. داستان از این قرار بود که داداش عزیزم، آقای محمد رضا زائری را در اینستاگرام دنبال می‌کرد  و ایشان هم نشانی مجلس «شرح صحیفه سجادیه» را در محل «یادمان شهدای هفتم تیر» در میدان بهارستان داده بودند و تعریفش را کرده بودند (+).

دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا آنجا بودیم تا حاج آقای علی‌اکبری از صحیفه برایمان بگوید. کتابی که شاید خیلی از بچه مسلمان‌ها یکبار هم آن را نخوانده باشند. مجلس خوبی بود و بر دل سنگ ما هم اثر داشت. جمعی کوچک در صدد راه یافتن به محتوای کتابی بزرگ. «یادمان شهدای هفتم تیر» هم همان محل دفتر حزب جمهوری اسلامی است که شاهد شهادت بهشتی و یارانش بوده است و البته امروز،‌ خیلی شکیل و مجلسی، بازسازی شده. حاج آقای علی اکبری هم که حتما معرف حضور هستند. یک روحانی خوش‌رو و خوش اخلاق با بیانی لطیف و آرامش‌بخش.

 

اگر می‌توانید، پیشنهاد می‌کنم این مجلس را از دست ندهید و دعا کنید ما هم ثابت قدم باشیم.

زمان: دوشنبه‌ شب‌ها، بعد از نماز مغرب و عشا به مدت ۴۵ دقیقه.

نشانی: از مترو بهارستان که بالا می‌آیید، به طرف میدان حرکت کنید. مجلس و میدان و مدرسه عالی شهید مطهری را که رد کردید، سمت راستتان یک کوچه خواهید دید به نام «شهید صیرفی پور». داخل کوچه که بیایید،‌ ساختمان هویداست. التماس دعا!

 

نظر دهید() 

یکشنبه 19 مرداد 1393

در رثای یک دوست

نویسنده: امین تجملیان   

۱. روز اولی که وارد ستاد شدم، پشت میز او نشستم. جا کم بود و همین بود که بعضی از میزها بیشتر از یک صاحب داشت. عکس دختر کوچولویی بالای میز به پارتیشن چسبانده شده بود. از عبدالله که پرسیدم گفت: دختر مجید است؛ آوینا.

۲. مجید را در یکی دو ماه اول ندیدم اما تعریفش را زیاد شنیدم. می‌گفتند مدیر اجرایی جشنواره‌ نانو است، نمایشگاه‌ها و کارگاه‌هایی که از طرف ستاد برگزار می‌شود را برنامه‌ریزی و راهبری می‌کند و خلاصه کارش درست است.

۳. علاقه عجیبی به دخترش داشت. این را همه می‌دانستیم. انواع و اقسام عکس‌های او در ستاد موجود بود. اخیرا تقویم سال ۹۳ را با عکس بزرگی از دختر کوچولویش تزیین کرده بود و زده بود به دیوار پشت میزش.

۴. اخیرا با مجید بیشتر از قبل صحبت می‌کردیم؛ از وقتی که از سفر کاشان برگشته بودیم و عکس‌های سفر را برایم آورده بود. کلمات را سریع تلفظ می‌کرد، بی‌ادعا بود و خاکی؛ اما من می‌دانستم که خیلی از کارهای مهم ستاد به حضور و بودن او وابسته است.‌ دوست داشت چیزهای جدید یاد بگیرد و از اینکه برای یادگیری تکنیک‌ها و مطالب جدید فرصت پیدا نمی‌کند، گله داشت؛ نه برای خودش و نفع شخصی‌اش که برای بهتر پیش رفتن فعالیت‌های ستاد.

۵. امروز وقتی سعید محمدی گفت که مجید هم داخل هواپیما بوده، با همسر و دخترش. باورمان نشد. حسین شکی سریع گفت: انشالله به پرواز نرسیده. به راهرو که آمدم بچه‌ها سراسیمه بودند. احمد طالبیان با نگرانی و با چشمانی که برق می‌زد می‌گفت که مجید تلفنش را جواب نمی‌دهد. بچه‌ها به فرودگاه زنگ زدند و بعد هم به بیمارستان‌ها. چندتایشان به فرودگاه رفتند و چندتایی هم به بیمارستان امام (ره). خبرها همه ناامیدکننده بود. داود کاظمی می‌گفت توی این هواپیمایی که سه تکه شده، بعید است کسی زنده مانده باشد. در راه پله عماد احمدوند را دیدم، سلامی کردم و با دیدن چشم‌های پف‌کرده‌اش خجالت کشیدم چیز دیگری بگویم. کمی بالاتر میثم قرقانی روی پله نشسته بود و های های گریه می‌کرد. دستم را روی شانه‌ش فشاری دادم و برگشتم پایین. صدای گریه‌اش بلندتر شده بود. کمی بعد دکتر اسدی‌فرد و سلطانی هم به جمع اضافه شده بودند. دکتر اسدی‌فرد دو زانو روی زمین نشسته و به نقطه‌ای روی کاشی‌ها خیره شده بود. دکتر سرکار هم تماس گرفت و به رضا ایجادی گفت که اسم مجید در بین مجروح‌ها نیست. دکتر سلطانی و بچه‌ها داشتند همفکری می‌کردند که چطوری باید به خانواده‌اش خبر بدهند. دیگر تمام شده بود...

۶. عباد رضایی آمد توی اتاق و نشست پشت میزش. به او گفتم: به خانواده‌ش خبر دادند؟ گفت: حتما می‌دهند. بعد دست‌هایش را روی میز و سرش را روی آن‌ها گذاشت و های‌های شروع کرد به گریه کردن. روشندل هم صورتش را گرفته بود. یکی از خانم‌های اتاق کناری با صدای بلند گریه می‌کرد. از اتاق زدم بیرون و پناه بردم به نمازخانه. نشستم. پشت سرم یکی از بچه‌ها قنوت گرفته بود و داشت زار زار گریه می‌کرد...

۷. مجید کاظمی از بین ما رفت با همسر و دخترش. مجید رفت و حتما جای خالی او بعدها بیشتر حس خواهد شد. در هنگام برگزاری جشنواره نانو، در هنگام برگزاری کارگاه‌های آموزشی و در هنگام برگزاری نمایشگاه‌های مختلفی که ستاد عهده‌دار برگزاری آن‌هاست. وقتی یکی از بینمان پر می‌کشد تازه می‌فهمیم که چقدر برایمان بودنش مهم بوده است. تازه می‌فهمیم که خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست می‌دهند چه حسی دارند. شاید اندکی بفهمیم که در این روزها در غزه و عراق چه گذشته است و شاید اندکی بیشتر به مرگ فکر کنیم.


خواهش می‌کنم برای شادی روحش حمد و توحیدی قرائت کنید.

نظر دهید() 

نمی‌دانم این موضوع در بین اطرافیان من بسامد و تکرار دارد و یا یک مسأله‌ی همگانی و فراگیر است: اینکه وقتی ماه مبارک رمضان از نیمه رد می‌شود و یا شب‌های قدر سپری می‌شود، جملاتی نظیر «رمضان افتاد توی سرازیری» یا «کی می‌شه که تموم شه، ‌خسته شدیم» و نظایر آن به گوش می‌رسد!

قبل از شروع مطلب بهتر است یک مطلب تکراری را یادآور شویم و آن احترام فوق‌العاده‌ای است که امامان، بزرگان و علمای ما برای ماه مبارک رمضان قائل بوده‌اند. تا این حد که گفته شده نگویید: «رمضان» ‌بلکه بگویید: «ماه رمضان» (+)!

بنابراین گفتگوهایی که حاوی عباراتی نظیر: «چه می‌کنید با رمضون؟!»،‌«رمضون هم تموم شد...»،‌ «چقدر دیر میگذره این رمضون!»،‌ »نمی‌شه رمضون رو بندازن توی زمستون همیشه؟!» مورد مذمت واقع شده است؛ چرا که ماه رمضان احترام دارد و این احترام باید در کلام و نام‌بردن از این ماه نیز،‌جلوه‌گر شود.

 

به هر حال این ماه مبارک، از امشب وارد دهه‌ی سوم خود می‌شود و شاید جالب باشد که بدانیم، در سیره‌ی رسول خدا و امامان علیهم‌السلام، دهه‌ی سوم ماه رمضان،‌ فرصتی بوده است استثنایی و حساس برای ارتقای معنوی و ارتباط با خدای کریم.

در خبر است که رسول خدا (صل الله علیه و آله) در دهه‌ آخر ماه رمضان در مسجد معتکف می‌شد،‌بسترش را جمع می‌کرد و آماده و مهیا و با نشاط به شب زنده‌داری و عبادت می‌پرداخت (بحار الانوار،‌ج ۹۴،‌ص ۱۳۰، ح ۷).

اگر نگاهی به مفاتیح الجنان نیز بیاندازیم خواهیم دید که بخش مجزایی از اعمال ماه رمضان، به دعاها و اذکاری است که مختص شب‌های دهه‌ی آخر ماه رمضان است،‌ بطوریکه علاوه بر اینکه برای این شب‌ها، اعمال مشترکی وارد شده است؛ هر یک از شب‌های بیست و یکم تا سی‌ام ماه مبارک نیز، دعاهای مخصوص به خود دارند.

بنابراین به نظر می‌رسد نه تنها ماه مبارک، به پایان نرسیده است که تازه موعد بهره‌مندی و ثمره برداری از این ماه رمضان است... التماس دعا!


نظر دهید() 

جمعه 8 فروردین 1393

«دعایی»ه؟ نه! «دعایی» نیست...

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: كمی از سیاست!، داستان واقعی، 

نماز که تمام می‌شود خیلی‌ها سریع بلند می‌شوند که بروند. بعضی‌ها اما قدری می‌نشینند، تسبیحی می‌چرخانند و دعایی می‌خوانند. من هم نشسته‌ام اما نه برای دعا و تسبیح؛ دارم دو تا مرد جوان را تماشا می‌کنم که آن طرف نرده‌ها ایستاده‌اند و اجازه نمی‌دهند مردم به «مسئولان» نزدیک شوند. لابد مِن‌باب رعایت اصول امنیتی و ... . رفتارشان اما خوب است.

تا حالا اینقدر نزدیک به جایگاه ننشسته بودم. آمدنم به اینجا هم البته قضیه داشت: بالاخره عید است و خیلی از مردم به مسافرت رفته‌اند. اینجا هم مثل جاهای دیگر شهر، خلوت‌تر از گذشته است. این است که صف‌های جلو پر نشده‌اند. دارم می‌روم از در اصلی وارد شوم که صدایی می‌گوید: «آقا پسر!» خوش خوشانم می‌شود. هنوز هم بیشتر به «آقا پسر»ها می‌خورم تا «آقا»های خالی! می‌چرخم طرف صدا. مردی‌ست میانسال که با دستش پرده‌ای را بالا زده و اشاره می‌کند. می‌روم نزدیک‌تر که می‌گوید از این طرف برو مستقیم جلوی جایگاه. من هم می‌روم. کمی جلوتر در کوچکی بازکرده‌اند که چند ردیف جاکفشی کنارش خودنمایی می‌کند. کفش‌هایم را می‌گذارم توی جاکفشی. از گیت دیگری رد می‌شوم که صدای دستگاه بلند می‌شود: «بیییییب». متصدی‌اش می‌گوید: «کلید داری؟» می‌گویم «بلی». اشاره می‌کند که مشکلی نیست. وارد می‌شوم. مرد دیگری راهنمایی‌ام می‌کند که درست در ادامه‌ی صف بنشینم. می‌نشینم. در صف هفتم، جلوی جایگاه...

دارم بلند می‌شوم که می‌بینمیش. دارد از درب جلو، سمت «مسئولان» بیرون می‌رود. اما وقتی کفش‌هایم را برمی‌دارم که بروم، می‌بینم درست جلویم است. اولش تعجب می‌کنم: «مسئولین و شناخته‌شده‌ها معمولا از درب پشتی می‌روند، چرا این‌یکی اینجاست؟» چند نفری سلامش می‌کنند. جواب می‌دهد. آرام‌تر از من راه‌ می‌رود ولی تصمیم می‌گیرم سرعتم را با او هماهنگ کنم و ببینم تا کجا همینجوری می‌خواهد برود.

«حاج آقا سلام عرض کردم... خیلی مخلصم». سری برای مأمور اورژانس تکان می‌دهد و می‌پیچد به طرف میدان انقلاب. انداخته توی مسیر ویژه اتوبوس‌های تندرو و می‌رود. من هم با یکی دو قدم فاصله، دنبالش هستم. نمی‌دانم تا کجا می‌خواهد همینطوری پیاده برود. کمی جلوتر یک «ام‌وی‌ام ایکس ۳۳» مشکی،‌ می‌پیچد توی مسیر ویژه. یک آقای روحانی کنار راننده نشسته‌اند و می‌روند. کمی حرصم گرفته اما توجهی نمی‌کنم. مواظبم که گمش نکنم. هنوز چند قدمی نرفته‌ایم که صدای پچ‌پچی می‌شنوم. دو تا مرد میانسال کمی جلوتر از من و درست موازی با او دارند با هم نجوا می‌کنند:

«دعایی»ه؟

نه! «دعایی» نیست.

بابا «دعایی»ه... می‌شناسمش.

نه بابا شبیه اونه. اون نیست.

اما من می‌دانم که خودش است. از ردیف «مسئولان»‌ تا اینجا تعقیبش کرده‌ام و در طول این راه، بارها به او آفرین گفته‌ام. با خودم گفته‌ام که چقدر خوب است که مردم «مسئولان» و «شناخته‌شده‌های انقلاب» را در بین خودشان ببینند نه از پشت حصارها، نه از پشت شیشه‌های دودی ماشین‌های گران‌قیمت و نه در محاصره‌ی بی‌دلیل محافظ‌ها.

در همین فکرها هستم که سر «۱۲فروردین»‌ می‌ایستد. پیکان سفیدرنگ «ایران ۱۱» متنظرش است. کنار راننده می‌نشیند و... تعقیب من هم به سرانجام می‌رسد: پیکان مدل ۷۵.

آفرین حاج آقا. آفرین.



نظر دهید() 

شنبه 17 اسفند 1392

کفش‌های وصله‌دار

نویسنده: امین تجملیان   طبقه بندی: مظلوم مقتدر، 

حضرت رهبر! کفشهایتان چرا اینطوریست؟! وصله و پینه مال ۱۴۰۰ سال پیش بود آقاجان! ما جلوی دولت‌های خارجی آبرو داریم. چه بگوییم بهشان؟ بگوییم وضع رهبرمان با آن همه دبدبه و کبکبه این است؟! 
درست است که مدام حرف از «اقتصاد مقاومتی» می‌زنید ولی... خب بالاخره هرچیزی اندازه‌ای دارد!



نظر دهید() 

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :