شنبه 4 آذر 1391  02:42 ب.ظ    ویرایش: - -

مینویسند: اباالفضل آمد، مشک را برداشت، نیزه در دست، حمله کرد و خودش را به شریعه رساند. حالا كه به آب رسیده است، دستها را  زیر آب برد. آب را بالا آورد، نزدیک دهانش رسید. « فذكر عطش الحسین» به یاد تشنگی حسین افتاد. عظمت او را این‏جا بفهم كه آب را روی آب ریخت. مشک را پر از آب کرد. از شریعه بیرون آمد و حرکت کرد. در بین راه محاصرهاش کردند. خبیثی دست راستش را قطع کرد. گفت:

«واللهِ إنْ قَطَعْتُمُوا یَمِینِی                       إنِّی اُحَامِی أبَداً عَنْ دِینِی.»

 به خدا قسم اگر دست راستم را جدا كنید هم من از دینم دست بر نمیدارم، در دینم من پایداری می­کنم. بند مشک را به شانة چپ انداخت. خبیث دیگری دست چپ را قطع کرد. بند مشک را به دندان گرفت و باز حرکت کرد. می‏نویسند: اباالفضل را تیرباران کردند، «وَ أتَاهُ سَهْمٌ» یک تیر آمد، «فَأصَابَ الْقِرْبَةَ» به مشک آب خورد. آب سرازیر شد. «فَوَقَفَ الْعَبَّاسُ» ابافلضل دیگر این‏جا ایستاد. «وَ أتَاهُ سَهْمٌ آخَرُ وَ أصَابَ عَیْنِهِ» یك تیر دیگر آمد و به چشم اباالفضل خورد.

من از الآن میخواهم برای كس دیگری ذکر مصیبت بخوانم و به شما کاری ندارم. برای قلب عالم امکان می‏خوانم. من شنیدهام، امام زمان صلوات الله علیه، ذکر مصیبت عمویش را دوست دارد. «ثُمَّ ضَرَبَ رَأسَهُ بِعَمُودٍ حَدِیدٍ عَلَی اُمِّ رَأسِهِ» عمود آهن آمد و بر فرق سرش نشست. «فَوَقَعَ الْعَبَّاسُ عَلَی الأرْضِ» اباالفضل روی زمین افتاد. «فَنَادَی: یَا أخَا! أدْرِکْ أخَاکَ» برادر! برادرت را دریاب! حسین علیه السلام خودش را با عجله به او رساند. با چه صحنهای مواجه شد؟! من این جملات را برای امام زمان میخوانم. «فَقَالَ الْآنَ انْكَسَرَ ظَهْرِی!» چیزی دید كه گفت: الآن کمرم شکست. عباس ستون فقرات حسین بود. تا چشم اباالفضل به برادرش حسین افتاد، گفت: «یَا أخَا! مَا تُرِیدُ؟» برادر حالا میخواهی چه کار کنی؟ گفت میخواهم تو را به خیمه ببرم. گفت: نه! مرا به خیمه نبر! من به سکینه وعده آب دادهام.

آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی

من فدایی سر موی امیرالمومنینم *** من دخیل چادر بانوی روز واپسینم

هر که دارد آرزوی خدمت درگاهم اما *** من کنیز نو غلام پاک ختم المرسلینم

هر گرفتاری برایم روضه می خواند ولی من *** روضه خوان خانه مولای افلاک بَرینَم

"مَن اراد الله" باید راه آل الله پوید *** در مسیر عشق اهل البیت نهج السالکینم

من رعیب بودم و خواب دیدم ماه و اختر ریخت بر دامانم آخر *** گشت تعبیر همان رویا که امروز اینچنینم

من رعیت بودم و سلطان عالم با نگاهی *** انتخابم کرد و زان فضل ساکن کاخ گِلینم

از همان دم کامدم در خانه زهرا به خدمت *** رشک اهل آسمانم، غبطه اهل زمینم

من کجا و مادری کردن برای آل عصمت *** عذر خدمت دارم و از روی زهرا شرم گینم

گریه کردم پا به پای زینب اما پاک کردم *** اشک او با معجر خود، اشک خود با آستینم

داد یزدان مزد عشقم را به پای شیر یزدان *** کودکی را که برای نوکری شد جانشینم

قد کشید عباس با شیر منو نان امامت *** نان خوشبویی که خورد از دست شاهنشاه دینم

در حضور پاک اربابان خود آموخت اینکه *** من دو زانو با ادب پایین سفره می نشینم

خرده نان مانده از آن سفره را دادم به عالم *** عالمی حاجت گرفت از سفره ام البنینم

هر زمان دلگیر بود از غم حسینم گفت مادر *** اول صبح آمدم عباس را اول ببینم

سایه سارانم یکایک از برم رفتند و تنها *** زینب و کلثوم من ماند و حسین نازنینم

تا علیِّ اکبر و قاسم به من گفتند مادر *** در دلم گفتم که اکنون واقعا ام البنینم

کاروان عشق من می رفت از پیش نگاهم *** گفتم عباسم تو هستی آبروی آخرینم

می روی با سید و مولای خود هر جا که او رفت *** وقت برگشتن تو را بی سید و مولا نبینم

آه از آن روزی که در یثرب خبر دادند ما را *** از به خاک افتادن فرزند مقطوع الیمینم

گفتم عباسم فدای زینبم شد، شکر لِلّه *** من عزادار شه مظلوم مقطوع البطینم

تا ابد از روی فرزندان زهرا شرم دارم *** کشته من را مشک خالی، نِی عمود آهنینم

شاعر: حاج محمود کریمی

 

با صدای حاج محمود کریمی بشنوید (+)

   


نظر دهید()  

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic