تبلیغات
بسم الله - «دعایی»ه؟ نه! «دعایی» نیست...
جمعه 8 فروردین 1393  04:40 ب.ظ    ویرایش: جمعه 8 فروردین 1393 04:44 ب.ظ

نماز که تمام می‌شود خیلی‌ها سریع بلند می‌شوند که بروند. بعضی‌ها اما قدری می‌نشینند، تسبیحی می‌چرخانند و دعایی می‌خوانند. من هم نشسته‌ام اما نه برای دعا و تسبیح؛ دارم دو تا مرد جوان را تماشا می‌کنم که آن طرف نرده‌ها ایستاده‌اند و اجازه نمی‌دهند مردم به «مسئولان» نزدیک شوند. لابد مِن‌باب رعایت اصول امنیتی و ... . رفتارشان اما خوب است.

تا حالا اینقدر نزدیک به جایگاه ننشسته بودم. آمدنم به اینجا هم البته قضیه داشت: بالاخره عید است و خیلی از مردم به مسافرت رفته‌اند. اینجا هم مثل جاهای دیگر شهر، خلوت‌تر از گذشته است. این است که صف‌های جلو پر نشده‌اند. دارم می‌روم از در اصلی وارد شوم که صدایی می‌گوید: «آقا پسر!» خوش خوشانم می‌شود. هنوز هم بیشتر به «آقا پسر»ها می‌خورم تا «آقا»های خالی! می‌چرخم طرف صدا. مردی‌ست میانسال که با دستش پرده‌ای را بالا زده و اشاره می‌کند. می‌روم نزدیک‌تر که می‌گوید از این طرف برو مستقیم جلوی جایگاه. من هم می‌روم. کمی جلوتر در کوچکی بازکرده‌اند که چند ردیف جاکفشی کنارش خودنمایی می‌کند. کفش‌هایم را می‌گذارم توی جاکفشی. از گیت دیگری رد می‌شوم که صدای دستگاه بلند می‌شود: «بیییییب». متصدی‌اش می‌گوید: «کلید داری؟» می‌گویم «بلی». اشاره می‌کند که مشکلی نیست. وارد می‌شوم. مرد دیگری راهنمایی‌ام می‌کند که درست در ادامه‌ی صف بنشینم. می‌نشینم. در صف هفتم، جلوی جایگاه...

دارم بلند می‌شوم که می‌بینمیش. دارد از درب جلو، سمت «مسئولان» بیرون می‌رود. اما وقتی کفش‌هایم را برمی‌دارم که بروم، می‌بینم درست جلویم است. اولش تعجب می‌کنم: «مسئولین و شناخته‌شده‌ها معمولا از درب پشتی می‌روند، چرا این‌یکی اینجاست؟» چند نفری سلامش می‌کنند. جواب می‌دهد. آرام‌تر از من راه‌ می‌رود ولی تصمیم می‌گیرم سرعتم را با او هماهنگ کنم و ببینم تا کجا همینجوری می‌خواهد برود.

«حاج آقا سلام عرض کردم... خیلی مخلصم». سری برای مأمور اورژانس تکان می‌دهد و می‌پیچد به طرف میدان انقلاب. انداخته توی مسیر ویژه اتوبوس‌های تندرو و می‌رود. من هم با یکی دو قدم فاصله، دنبالش هستم. نمی‌دانم تا کجا می‌خواهد همینطوری پیاده برود. کمی جلوتر یک «ام‌وی‌ام ایکس ۳۳» مشکی،‌ می‌پیچد توی مسیر ویژه. یک آقای روحانی کنار راننده نشسته‌اند و می‌روند. کمی حرصم گرفته اما توجهی نمی‌کنم. مواظبم که گمش نکنم. هنوز چند قدمی نرفته‌ایم که صدای پچ‌پچی می‌شنوم. دو تا مرد میانسال کمی جلوتر از من و درست موازی با او دارند با هم نجوا می‌کنند:

«دعایی»ه؟

نه! «دعایی» نیست.

بابا «دعایی»ه... می‌شناسمش.

نه بابا شبیه اونه. اون نیست.

اما من می‌دانم که خودش است. از ردیف «مسئولان»‌ تا اینجا تعقیبش کرده‌ام و در طول این راه، بارها به او آفرین گفته‌ام. با خودم گفته‌ام که چقدر خوب است که مردم «مسئولان» و «شناخته‌شده‌های انقلاب» را در بین خودشان ببینند نه از پشت حصارها، نه از پشت شیشه‌های دودی ماشین‌های گران‌قیمت و نه در محاصره‌ی بی‌دلیل محافظ‌ها.

در همین فکرها هستم که سر «۱۲فروردین»‌ می‌ایستد. پیکان سفیدرنگ «ایران ۱۱» متنظرش است. کنار راننده می‌نشیند و... تعقیب من هم به سرانجام می‌رسد: پیکان مدل ۷۵.

آفرین حاج آقا. آفرین.



   


نظر دهید()  
heel lifts
یکشنبه 8 بهمن 1396 07:32 ب.ظ
Howdy! I know this is somewhat off topic but I was wondering which blog platform are you using
for this website? I'm getting tired of Wordpress because I've had problems with hackers and
I'm looking at options for another platform. I would be awesome if
you could point me in the direction of a good platform.
محمدرضا
چهارشنبه 11 تیر 1393 12:18 ق.ظ
اخوی شما نمی خواهید بعد از سالها!! اینجا رو به روز کنید؟
پاسخ امین تجملیان : سلام. به‌روز شد!
محمدرضا
پنجشنبه 14 فروردین 1393 10:26 ب.ظ
البته که کارشون مورد تحسین هستش.ولی سوالی که در ذهن ایجاد میشه اینه که اگه ایشون پست بالاتری(مثلا وزیر)، تو این مملکت داشتند آیا باز هم همینطور ساده زیست رفت و امد می کردند؟ یا...
پاسخ امین تجملیان : سلام
درست است. البته به نظرم نباید به این چیزها فکر کنیم. همین که ایشان در این موقعیتی که هستند هم می‌توانند امکانات خیلی بهتری (؟) داشته باشند و به میل خود، ندارند؛ جای تحسین دارد.
زرافه
دوشنبه 11 فروردین 1393 09:25 ب.ظ
آره منم چند بار با پیکانش دیدمش میومد مسجد النبی نماز.
دوستش دارم!
sed
شنبه 9 فروردین 1393 11:28 ق.ظ
سلام
عالی بود
به ما یه سر بزن""فاطمیون""
لینک کنی بد نیستاا!!!
eheyat.blog.ir
فرزاد
جمعه 8 فروردین 1393 04:54 ب.ظ
یه خاطره ای دارم از حاج آقا علیزاده که اومده بود خوابگاه برای ماه رمضان.
اون موقع خیلی اهل مسخره بازی و شوخی و ... بودیم. با حاج آقا هم سر بحث هاش شیرینی که راه می انداختیم دوست شده بودیم.
روز قدس با جمعی از دوستان خوابگاهی در معیت حاجی رفتیم نماز جمعه.
موقع برگشت این حضرات مسئولین با ماشین های آنچنانی از درب خارج می شدند و از وسط مردم با ماشین حرکت می کردند که برسند به اون خیابان جنوبی.
من خیلی از این حرکت لجم می گرفت.
یادمه با چند تا دیگه از بچه ها دور حاج آقا حلقه زدیم و دست هامون را شبیه محافظ ها دور حاجی گرفتیم که مثلا حاجی از بلندپایه هاست. حالا نگاه مردم بماند، ولی بعضی از این مسئولین وقتی با ماشین رد می شدند یه جور نگاه می کردند می گفتند این دیگه کیه، چرا ما نمیشناسیم؟
خلاصه خنده ها رفت.
پاسخ امین تجملیان :
شما هم که سرشار از خاطره‌ای :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»