تبلیغات
بسم الله - در رثای یک دوست
یکشنبه 19 مرداد 1393  10:22 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 19 مرداد 1393 10:26 ب.ظ

۱. روز اولی که وارد ستاد شدم، پشت میز او نشستم. جا کم بود و همین بود که بعضی از میزها بیشتر از یک صاحب داشت. عکس دختر کوچولویی بالای میز به پارتیشن چسبانده شده بود. از عبدالله که پرسیدم گفت: دختر مجید است؛ آوینا.

۲. مجید را در یکی دو ماه اول ندیدم اما تعریفش را زیاد شنیدم. می‌گفتند مدیر اجرایی جشنواره‌ نانو است، نمایشگاه‌ها و کارگاه‌هایی که از طرف ستاد برگزار می‌شود را برنامه‌ریزی و راهبری می‌کند و خلاصه کارش درست است.

۳. علاقه عجیبی به دخترش داشت. این را همه می‌دانستیم. انواع و اقسام عکس‌های او در ستاد موجود بود. اخیرا تقویم سال ۹۳ را با عکس بزرگی از دختر کوچولویش تزیین کرده بود و زده بود به دیوار پشت میزش.

۴. اخیرا با مجید بیشتر از قبل صحبت می‌کردیم؛ از وقتی که از سفر کاشان برگشته بودیم و عکس‌های سفر را برایم آورده بود. کلمات را سریع تلفظ می‌کرد، بی‌ادعا بود و خاکی؛ اما من می‌دانستم که خیلی از کارهای مهم ستاد به حضور و بودن او وابسته است.‌ دوست داشت چیزهای جدید یاد بگیرد و از اینکه برای یادگیری تکنیک‌ها و مطالب جدید فرصت پیدا نمی‌کند، گله داشت؛ نه برای خودش و نفع شخصی‌اش که برای بهتر پیش رفتن فعالیت‌های ستاد.

۵. امروز وقتی سعید محمدی گفت که مجید هم داخل هواپیما بوده، با همسر و دخترش. باورمان نشد. حسین شکی سریع گفت: انشالله به پرواز نرسیده. به راهرو که آمدم بچه‌ها سراسیمه بودند. احمد طالبیان با نگرانی و با چشمانی که برق می‌زد می‌گفت که مجید تلفنش را جواب نمی‌دهد. بچه‌ها به فرودگاه زنگ زدند و بعد هم به بیمارستان‌ها. چندتایشان به فرودگاه رفتند و چندتایی هم به بیمارستان امام (ره). خبرها همه ناامیدکننده بود. داود کاظمی می‌گفت توی این هواپیمایی که سه تکه شده، بعید است کسی زنده مانده باشد. در راه پله عماد احمدوند را دیدم، سلامی کردم و با دیدن چشم‌های پف‌کرده‌اش خجالت کشیدم چیز دیگری بگویم. کمی بالاتر میثم قرقانی روی پله نشسته بود و های های گریه می‌کرد. دستم را روی شانه‌ش فشاری دادم و برگشتم پایین. صدای گریه‌اش بلندتر شده بود. کمی بعد دکتر اسدی‌فرد و سلطانی هم به جمع اضافه شده بودند. دکتر اسدی‌فرد دو زانو روی زمین نشسته و به نقطه‌ای روی کاشی‌ها خیره شده بود. دکتر سرکار هم تماس گرفت و به رضا ایجادی گفت که اسم مجید در بین مجروح‌ها نیست. دکتر سلطانی و بچه‌ها داشتند همفکری می‌کردند که چطوری باید به خانواده‌اش خبر بدهند. دیگر تمام شده بود...

۶. عباد رضایی آمد توی اتاق و نشست پشت میزش. به او گفتم: به خانواده‌ش خبر دادند؟ گفت: حتما می‌دهند. بعد دست‌هایش را روی میز و سرش را روی آن‌ها گذاشت و های‌های شروع کرد به گریه کردن. روشندل هم صورتش را گرفته بود. یکی از خانم‌های اتاق کناری با صدای بلند گریه می‌کرد. از اتاق زدم بیرون و پناه بردم به نمازخانه. نشستم. پشت سرم یکی از بچه‌ها قنوت گرفته بود و داشت زار زار گریه می‌کرد...

۷. مجید کاظمی از بین ما رفت با همسر و دخترش. مجید رفت و حتما جای خالی او بعدها بیشتر حس خواهد شد. در هنگام برگزاری جشنواره نانو، در هنگام برگزاری کارگاه‌های آموزشی و در هنگام برگزاری نمایشگاه‌های مختلفی که ستاد عهده‌دار برگزاری آن‌هاست. وقتی یکی از بینمان پر می‌کشد تازه می‌فهمیم که چقدر برایمان بودنش مهم بوده است. تازه می‌فهمیم که خانواده‌هایی که عزیزانشان را از دست می‌دهند چه حسی دارند. شاید اندکی بفهمیم که در این روزها در غزه و عراق چه گذشته است و شاید اندکی بیشتر به مرگ فکر کنیم.


خواهش می‌کنم برای شادی روحش حمد و توحیدی قرائت کنید.

   


نظر دهید()  
برف دونه
چهارشنبه 22 مرداد 1393 11:39 ق.ظ
چقد توصیف تون دردناک بود... :(

خدا رحمتشون کنه...
ولی خب... به نظر من از دیدگاه همین دنیایی، این خیلی خوبه که آدم با کل خانواده ش از این دنیا بره...
محمدرضا
سه شنبه 21 مرداد 1393 10:28 ب.ظ
واقعا متاسفم.تقریبا با این مسئولین فخیمه ای که داریم این حوادث داره کم کم برامو عادی میشه.اون از اتش گرفتن دوتا اتوبوس که پارسال همین موقع ها تو اتوبان تهران-قم شد، این هم از این حادثه.هیشکی هم نمیاد یه عذرخواهی ساده از مردم بکنه.واقعا مملکت نمونه ای داریم!
میثم خاقانی زاده
سه شنبه 21 مرداد 1393 04:56 ب.ظ
کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم میشد راه پیک بد خبر
ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر
دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر
سه شنبه 21 مرداد 1393 09:15 ق.ظ
سلام خاله جون خوبی خدا به شما م همکارانتون صب دهد واقعا سخته خدا قرین رحمتشون کند
شاهچراغ
دوشنبه 20 مرداد 1393 01:47 ب.ظ
سلام
من ایشان را میشناختم
خداوند رحمتشان کند
واقعا از شنیدن این موضوع که ایشان هم توی هواپیما بوده اند بسیار شوکه شدم.
حامد
دوشنبه 20 مرداد 1393 11:02 ق.ظ
خدوند رحتمشان کند .
بانو
دوشنبه 20 مرداد 1393 06:35 ق.ظ
سلام
این مرگ‌های ناگهانی، به خصوص اگر در مورد یکی از آشنایان باشد، باعث میشه یه کم بیشتر به فکر مرگ بیافتیم و خودمون را از این قاعده مستثنی ندونیم !
انشااله خداوند آنها را قرین رحمت بی‌نهایت خود قرار دهد و به شما و خانواده‌اشان نیز صبر جمیل عنایت کند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»