تبلیغات
بسم الله - جان خودش را می‌بَرَد بر روی شانه...
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389  06:22 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 07:54 ق.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

جان خودش را می برد بر روی شانه

 

...شب، نیمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت

دستی به سر می‌گیرد و دستی به تابوت

از خانه بیرون می‌رود ناباورانه

جان خودش را می‌برد بر روی شانه

خورده گره با گرد غربت سرنوشتش

در خاک پنهان می‌شود پنهان بهشتش

نفسی علی ... آه از دل پر درد او آه

یا لیتها... آه از دل پر درد او آه...

 

شاعر: سید محمد جواد شرافت

 

پی نوشت: «جان من در زندان آه اندوه‌بار من است. کاش جانم با آه‌ها خارج می‌گردید. بعد از تو خیری در زندگی نیست و گریه‌ام از ترس این است که زندگیم بعد از تو طولانی شود...»

پ ن 2: اینجا را هم ببینید

   


نظر دهید()  
برای خاطر آیه ها
سه شنبه 28 اردیبهشت 1389 09:20 ق.ظ
آآه
نفسی علی زفراتها محبوسه
یا لیتها خرجت مع الزفرات
...
همان علی كه خدا به صلابت سم اسبش سوگند خورده بود،
همان علیِ بدر و احد و خیبر،
نشسته بود روی خاك و گفته بود:
قلّ یا رسول الله عن صفیّتك صبری...
مامان
دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 10:07 ق.ظ
مادر آینه ها

قصد داری بروی و بدنم می لرزد
مادر آینه ها بی تو تنم می لرزد

گرچه سخت است ولی خوب تماشایم كن
به خدا بازوی خیبر شكنم می لرزد

بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم می لرزد

از همان روز كه از كوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت ، حسنم می لرزد

آنقدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم می لرزد

تا به امروز ندیدند بلرزد كوهی
كوه بودم ولی امروز تتم می لرزد

سید محمد جوادی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»