تبلیغات
بسم الله - مَمَّّد نیستی ببینی...
دوشنبه 3 خرداد 1389  08:11 ق.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 05:28 ب.ظ

محمد‌جان سلام!

سلام گرم مرا از كره خاكی پروردگار پذیرا باش.

محمدا! امروز سالگرد آزادی شهرمان است. یادت كه هست؟ «نبودی» ولی می‌دانم كه داشتی نظاره‌مان می‌كردی آن‌وقت كه بر بام «مسجد» صدای «الله اكبر»مان گوش تمام دنیایشان را پر كرده بود.

محمدم! چشمان اشكبارمان را یادت هست؟‌ یك چشممان آزادی خرم‌شهرمان را می‌گریست و چشم دیگرمان نبودن تو را. زود رفتی محمد، ‌خیلی زود...

فرمانده من! نمی‌دانم آیا امروز هم نگاهت به این پایین هست یا نه؟ شاید آن‌قدر بر سر سفره «عند ربهم یرزقون» از خودبی‌خود شده‌ای كه ما را فراموش كرده‌ای. یا شاید آنقدر  نگاهمان كرده‌ای و سوخته‌ای كه ناامید شده‌ای.

می‌بینی وضعمان را محمد؟! می‌بینی به چه باتلاقی افتاده‌ایم؟ شكایت از خدا نمی‌كنم، ‌می‌دانم كه می‌دانی و می‌داند. دارم درد دل می‌كنم همین...

به باكری‌ها سلام مرا برسان. «حمید» را از طرف من ببوس. بگو هنوز سخنش در یادم هست. چه خوب نوشته بود: «دعا كنید كه خداوند شهادت را نصیب شما كند، در غیر این صورت زمانی فرا می‌رسد كه جنگ تمام می‌شود و رزمندگان امروز سه دسته می‌شوند:... دسته‌ای كه به مخالفت با گذشته خود برمی‌خیزند و از گذشته خود پشیمان می‌شوند... دسته‌ای كه راه بی‌تفاوت را بر می‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند... دسته‌ای كه به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌كنند كه از شدت مصایب و غصه‌ها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهید با رسیدن به شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان بمانید، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود.»

خوشا به حالتان كه رفتید و عواقب زندگی پس از جنگ را نچشیدید. بدان و به او هم بگو تا بداند كه دارم دق می‌كنم.

محمدا! یادت هست مسجد را! آن روز كه نشسته بودی و برایمان از امام می‌گفتی؟ یادت هست چه گفتی و امام چه گفته بود؟ «پس بچه‌های شهر كجا هستند؟...» نگاهمان كردی و نگاهت كردیم. سرت را زیر انداختی و سرمان را زیر انداختیم. گریستی و گریستیم... بچه‌های شهر ما بودیم و این‌جا شهرمان بود...

محمد! نیستی - و چه خوب است كه نیستی- و رفتار مردم شهر را با امام‌شان نمی‌بینی. نیستی و نمی‌بینی حرف امامشان را به سخره می‌گیرند. نیستی و تنهایی «آقایمان» را نمی‌بینی.

محمدم! یادت هست آن‌شب را؟ شبی كه مدرسه را زدند؟ یادت هست بُهت و حیرتمان را؟ زار زار گریستن بچه‌ها را یادت هست؟ دست و پا و سرهای قطع‌شده‌ی عزیزترین‌هایمان را چه؟ من اما اشك انگار در چشمانم خشكیده بود. تو هم گریه نمی‌كردی، نباید گریه می‌كردی‌؛‌ چشم بچه‌ها به تو بود. تو هنوز بودی و تا بودی ما هم بودیم. تو باید می‌بودی تا سنگ صبور بچه‌ها باشی. اگر تو نبودی، ‌برشانه چه كسی سر می‌گذاشتیم و می‌گریستیم؟ یادت هست گفتمت كه همان شب بعد از آن ماجرا غریبه‌ای «كت‌شلواری» از من -كه انگار هیچ‌چیز حالیم نبود- پرسید: «مقرّتان را زدند؟ بچه‌ها را شهید كردند؟» و من سر تكان داده‌بودم؟

یادت هست چه گفتی؟ «همان نامرد گِرای مدرسه را داده بود...» نامرد منافق بود.

محمد! خوشا به حالت! نیستی و محاصره شدنمان را بین «كت‌شلوار»پوش‌ها نمی‌بینی.

فرمانده! یادت هست آن دو تا دختر شهرمان را؟ چادرشان را به كمر زده بودند. روزهای آخر شهر بود. چقدر بِهِشان گفتی كه برگردند؟ چقدر گفتی كه دیگر جای شما این‌جا نیست؟ چقدر بهشان گفتی كه الآن فقط مسجد و یكی‌-دو تا محله‌ی شهر دست ماست؟ چقدر بهشان گفتی كه با بودن شما، بچه‌ها باید یك چشمشان به دشمن باشد و یك چشمشان به شما كه نكند...؟ چقدر  بهشان گفتی «نمی‌گویید اگر شما را بگیرند بچه‌ها چه خاكی باید به سرشان بكنند؟»

اما آن‌ها ماندند. ماندند و جنگیدند. جنگیدند تا محاصره شدند. داشتیم می‌دیدیمشان،‌ یادت هست؟ هیچ‌كاری از دستمان برنمی‌آمد‌. خون خونمان را می‌خورد. یادت هست نگذاشتی بچه‌ها كمكشان بروند؟ «خودكشی جایز نیست» چه باید می‌كردیم؟ لحظه‌ها را یادت هست كه چه كُند می‌گذشتند؟... تا آن صدا آمد و راحتمان كرد. سرِ كلاشینكوف‌هایشان را طرف هم گرفته بودند و ... .

بچه‌ها گریه‌می كردند. تو نیز...

محمدا! خوشا به سعادتت! نیستی و نگاه مقدست به دختركان بزك‌كرده‌ی ‌شهر نمی‌افتد. نیستی و خاك خوردن «چادرها» را در كنج گنجه‌ها نمی‌بینی. نیستی و مهجوریت دخترانِ پارسایمان را به نظاره نمی‌نشینی.

محمد نیستی ببینی و خوشا به‌حالت كه نیستی و نمیبینی...

خوشا به حالت.

   


نظر دهید()  
پنجشنبه 14 مرداد 1389 02:06 ب.ظ
عالی بود برادر.
ان شاء الله خداوند ما را در زمره ادامه دهندگان راهشان قرار دهد.
یا علی
چهارشنبه 12 خرداد 1389 05:59 ب.ظ
تکذیب آزادی منظورم بود
سه شنبه 11 خرداد 1389 04:39 ب.ظ
روزی که شما از آزادی ایشون گفتین حداقل ۶ روز از آزادی ایشون گذشته بود
رضا
دوشنبه 10 خرداد 1389 07:45 ب.ظ
احتمالا منظور صاحب وبلاگ اینه که آقای نوری زاد آزاده هستند یا شاید هم آزاد هستند و مدارکش هم موجوده پیش رئیس دولت
یکشنبه 9 خرداد 1389 09:04 ق.ظ
آقای عزیز دیگه آزاد بودن(به معنی زندانی نبودن )معنی مشخصی داره نمیشه مثل باقی انواع آزادی بزنین زیرش ،وقتی یکی تو زندان دیگه آزاد نیست . فکر نکنم این خیلی مفهوم پیچیده ای باشه
پاسخ امین تجملیان : اینجاها را ببینید:
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=100146
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=100185
قبول دارید كمی پیچیده است؟!
طهورا
شنبه 8 خرداد 1389 05:38 ب.ظ
محمدم
اگر نبودی به یقین روحت همواره بوده است و دیده است. شرمنده ایم اما یقین بدان همانگونه که شما از امام دوران، امام روح الله تا پای جان دفاع کردید ما هم از امام خامنه ای تا پای جان دفاع خواهیم کرد.
پاسخ امین تجملیان : انشاالله
لاله
شنبه 8 خرداد 1389 01:09 ق.ظ
محمد جان!

به دیگر همرزمانت بگو! بگو که بسیجی واقعی هنوز زنده است. بسیجی واقعی هنوز روزی هزار برچسب دشت می کند اما عقب نمی کشد. بسیجی واقعی سیلی می خورد. زندان انفرادی می کشد اما از سخن حقش بر نمی گردد. بسیجی واقعی هنوز هم غسل شهادت می کند و برای دفاع از حق مردم سینه را سپر
پاسخ امین تجملیان : با مضمون موافقم اما با مصداق نه.
لاله
شنبه 8 خرداد 1389 01:07 ق.ظ
اما این همه ماجرا نیست محمد جان. نیستی که ببینی. نیستی که ببینی چگونه امروز برای بازماندگان همرزمانت برخی خط و نشان می کشند و بر صورتشان سیلی می زنند. چگونه به دل خاندان همت و باکری خون می کنند. رنجنامه دختر شهید باکری به پدرش را خوانده ای؟ هم او که می نویسد: «پدر جان! جایت اصلا خالی نیست.»

محمد جان!

می خواهم از محمد دیگری با تو سخن بگویم. محمد نوری زاد را می شناسی؟ هم او که افتخارش بسیجی بودن است. او که در این وانفسای حق کشی، فریاد حق طلبی سر داد. صدای تو، همت، باکری و دیگر شهدای ما امروز از گلوی او بیرون می آید. محمد ما امروز اسیر است. گرچه ایمان داریم فردا آزاده سبز سرافراز ما خواهد بود. برایش دعا کن.
پاسخ امین تجملیان : ایشان آزاد هستند
لاله
شنبه 8 خرداد 1389 01:07 ق.ظ
محمد جان!

نبودی که ببینی شهر آزاد شده. نبودی که ببینی کشور از لوث وجود دشمن بعثی پاک شده. نبودی که ببینی آزادگان اسیر در چنگان صدام سرافرازانه به میهن بازگشتند و نبودی که ببینی صدام حسین تکریتی چگونه خوار و ذلیل شد.
برای خاطر آیه ها
جمعه 7 خرداد 1389 10:38 ب.ظ
سلام مجدد
دعوتید به نوشتن از "آن مرد"
و پیوستن به موج وبلاگی 14 خرداد 89
اگر نوشتید خبرم كنید.
پاسخ امین تجملیان : سلام علیكم
هرچند قابل نیستیم لیكن ادای دین كردیم
برای خاطر آیه ها
چهارشنبه 5 خرداد 1389 12:08 ق.ظ
سلام
...
ان‌شاءالله
مقیم و مرزوق همین سفره،
و در زمره
«و منهم من ینتظر» ها
باشید.
پاسخ امین تجملیان : سلام علیکم
راه بس طولانی است و پای برهنه...
.
به همچنین ان شا الله
برای خاطر آیه ها
چهارشنبه 5 خرداد 1389 12:05 ق.ظ
دستی برآور
و
ما قبرستان‌نشینان عادات سخیف را
از این منجلاب بیرون كش.
پاسخ امین تجملیان : عادات سخیف...
صدرالدین
سه شنبه 4 خرداد 1389 11:54 ق.ظ
سلام
مطلبت زیبا یود.
چون کامنتی که می خواستم بذارم طولانی بود. تو وبلاگم نوشتمش.
ببین
یاعلی
موفق باشی
پاسخ امین تجملیان : سلام علیکم
آمدم و نظرکی هم گذاشتم
علی یارت
khaales
سه شنبه 4 خرداد 1389 08:56 ق.ظ
سلام. قلمت پایدار برادر. یا علی
پاسخ امین تجملیان : سلام علیکم
عزتت مستدام برادر
یا حق
حسن
دوشنبه 3 خرداد 1389 10:30 ب.ظ
سلام
نوشته ی زیبایت رو خوندم
یاران جهان آرا تنها مانده اند.....
منتظرت هستم
پاسخ امین تجملیان : سلام علیکم
خدمت می رسم ان شاالله
ایمان
دوشنبه 3 خرداد 1389 03:58 ب.ظ
محمدجان! نیستی و تنهایی آقایمان را نمیبینی...
پاسخ امین تجملیان : تهایی یک طرف، خون دل خوردن هم یک طرف...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»