شنبه 19 تیر 1389  11:35 ق.ظ    ویرایش: شنبه 19 تیر 1389 02:05 ب.ظ

1.       محمد از اول جور دیگری بود. با همه ما فرق می‌كرد. از بازی كردنش گرفته تا حرف زدنش. از نوع نگاه‌كردنش گرفته تا طرز راه رفتنش.

2.       محمد را همه دوست داشتند. از خاندان شریفی بود. از پدربزرگش گرفته كه می‌گفتند در عام‌الفیل گل‌كاشته است تا عمویش كه كلیددار خانه كعبه بود. پدر و مادرش هم كه جای خود. اما فقط این‌ها باعث این‌همه دوست‌داشتن نبود. او به همه عشق می‌ورزید. اصلا انگار بغض و كینه در دلش جایی نداشت. همه دوست داشتیم مثل او باشیم ولی نمی‌شد. محمد از جنس ما نبود.

3.       مردم مثل چشم‌هایشان به او اعتماد داشتند، آن‌قدر كه وقتی بحث گذاشتن حجرالاسود به میان آمد، نگاه‌هایشان به او دوخته شده بود. مسأله حجرالاسود به راستی مسأله بزرگی بود. كافی‌ست یك روز به جای «عرب جاهلی» باشید تا سر این موضوع به روی برادرتان هم شمشیر بكشید. محمد آن‌قدر ماهرانه مسأله را حل كرد كه حظ كردیم.

4.       همه دخترهای مكه آرزوی وصال او را داشتند. راستش را بخواهی به او حسودی‌مان می شد ولی‌بهشان حق می‌دادیم. چه كسی بهتر از محمد؟ اخلاق، رفتار، كردار، اصل و نسب، زیبایی و خلاصه هر چه خوبان همه دارند، او یك جا داشت. وقتی با خدیجه ازدواج كرد، حق به حق‌دار رسید. خدیجه تنها زنی بود كه می‌توانست همسری محمد را لایق باشد.

5.       ما همه این چیزها را می‌دانستیم. می‌دانستیم محمد از همه ما بهتر است. می‌دانستیم محمد از همه درستكارتر است. باور كنید اگر می‌گفت: «مردم! ‌خورشید فردا از مغرب طلوع می‌كند، شك به دل راه نمی‌دادیم» می‌دانستیم محمد بر سر عهد و پیمان خویش خواهد ماند. می‌دانستیم محمد یتیم‌نوازترین عرب است. می‌دانستیم ولی این را نمی‌شد قبول كرد: «بت‌هایتان را بشكنید! خدای یگانه را بپرستید! برای آخرت خود توشه بفرستید!»

6.       محمد تو كه می‌دانی ما بت‌هایمان را از جان‌هایمان بیشتر دوست داریم. محمد خدای تو را هم ‌می‌پرستیم ولی نخواه كه بت‌هایمان را دور بریزیم. محمد آخر چگونه می‌شود باور كرد كه جهان دیگری جز این جهان هم وجود داشته باشد؟ استخوان‌های پوسیده مردگان را چگونه می‌توان زنده كرد؟! محمد اما برای هر پرسشی پاسخی داشت. چاره‌ای نداشتیم. گوش‌هایمان را بستیم. چشم‌ها و دهان‌هایمان را هم. اذیتش كردیم. بر سوگ عمار و سمیه نشاندیمش. یارانش را به كوچ مجبور كردیم. خاك بر سرش ریختیم. كودكانمان را واداشتیم تا سنگش بزنند. تبعیدش كردیم. اما او عاشقانه ایستاده بود. دوستمان داشت و نمی‌دانستیم. برایش گران بود كه ما را در گمراهی ببیند. نمی‌دانستیم.

7.       خدایش خوب وصفش را گفته بود:  

لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم

   


نظر دهید()  
سجاد
پنجشنبه 24 تیر 1389 12:32 ق.ظ
آنک آن یتیم نظرکرده را دریاب
البت خودم نخواندم اما تعریفش را زیاد شنیدم
فکر نکنم پشیمون بشیم از خوندنش
موافقی؟
صلوا علی النبی!

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات