جمعه 22 مرداد 1389  11:41 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 04:11 ب.ظ

دایی راهنمای سپاه دانش بود. باید به روستاها سركشی می‌كرد. عباس هم دوست داشت همراهش برود. ترك موتور دایی می‌نشست و می‌رفت. یك بار توی راه یك پیرمرد روستایی را دیده بودند با كوله بار. عباس گفته بود دایی من را پیاده كن و این بنده خدا را برسان.شهید بابایی

گفته بود این‌جا وسط بیابان برای چی پیاده‌ات كنم؟

گفته بود كم‌كم كتابم را می‌خوانم و جاده را می‌آیم تا شما این بابا را برسانی و برگردی من را برسانی.

بعد كه دایی رفته بود، عباس باقی مسیر را دویده بود كه دایی مجبور نشود زیاد برگردد دنبالش...*

 

*به نقل از ماه‌نامه ارزشمند همشهری پایداری،‌ مرداد 89

   


نظر دهید()  
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات