تبلیغات
بسم الله - پرواز تا بی‌نهایت/10/فرمانده
یکشنبه 31 مرداد 1389  09:36 ق.ظ    ویرایش: شنبه 24 مهر 1389 03:44 ب.ظ

از ساختمان عملیات كه اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت: «ما پیاده می یایم. شما بقیه بچه ها رو برسون.» دنبالش راه افتادم. جلوتر كه رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد. عباس گفت: «بریم طرف دسته عزادار.» به خودم اومدم كه دیدم عباس كنارم نیست. پشت سر من نشسته بود روی زمین. داشت پوتین ها و جوراب هاش رو در می آورد. بند پوتین هاش رو به هم گره زد و آویزونشون كرد به گردنش. شهید بابایی

شد حر امام حسین (ع). رفت وسط جمعیت شروع كرد به نوحه خواندن. جمعیت سینه زنان و زنجیر زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه. تا اون روز فرمانده پایگاهی رو اینطور ندیده بودم عزاداری كنه. پای برهنه بین سربازان و پرسنل، بدون اینكه كسی بشناسدش...*

*كتاب پرواز تا بی نهایت، ص 112

   


نظر دهید()  
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»