شنبه 18 دی 1389  12:57 ق.ظ    ویرایش: شنبه 18 دی 1389 01:00 ق.ظ

پسر كوچولو 3 ساله است. شاید بار اول است كه با پدر به نماز جمعه می‌آید. هوا سرد است. شاید خسته شده‌است. با احتساب خطبه‌ها، یك و نیم ساعتی هست كه بی‌حركت نشسته. ركعت آخر نماز عصر دیگر صبرش لبریز می‌شود و می‌زند زیر گریه...

 

نماز كه تمام می‌شود، بعضی‌ها سریع راه ‌می‌افتند كه به شلوغی نخورند. پدر اما آرام بغلش می‌كند و سرش را در آغوش می‌گیرد. بعد زیپ كیف دستی‌اش را باز می‌كند و كیسه پلاستیك را كه انگار برای چنین لحظه‌ای با خود همراه آورده است،‌ می‌دهد دستش. دو تا كیك و چند جور تنقلات دیگر. پسر كوچولو آرام‌ می‌شود.

پیرمردی از دو صف عقب‌تر بلند می‌شود و دو زانو كنارش می‌نشیند. اول دست پسر كوچولو را در میان دو دستش می‌گیرد و می‌بوسد و بعد با لبانی خندان دستی بر سر پسر كوچولو -كه آشكارا تعجب كرده- می‌كشد و چیزهایی در گوشش می گوید. «قبول باشه»ای به پدر می‌گوید و می‌رود.

او كه می‌رود، پیرمرد دیگری می‌آید و باز هم نوازش و بوسه‌ای بر دست پسر كوچولو.

.

.

پسر كوچولو به فكر فرو رفته و پدر لبخند بر لب، دارد كفش‌های قرمز كوچكش را پایش می‌كند.

   


نظر دهید()  

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic