تبلیغات
بسم الله - مطالب داستان واقعی
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395  12:26 ق.ظ    ویرایش: یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 12:47 ق.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

بسم الله

سلام

امروز کتابی را که چند روز پیش گرفته بودم، باز کردم تا شروع کنم به مطالعه. یکی از تکنیک‌هایی که به نظرم می‌تواند در شروع مطالعه‌ی یک کتاب، ما را بیشتر در حال و هوای کتاب قرار دهد دقت به «مرزها»ی کتاب است. منظور من از مرزهای کتاب،‌ چیزهایی است که به دور محتوای اصلی کتاب پیچیده شده است. چیزهایی از قبیل: جلد کتاب، پشت جلد، صفحه‌ی شناسنامه‌ی کتاب، مقدمه و پیشگفتار و فهرست آن. اینها چیزهایی هستند که می‌توانند دید خوبی از محتوای کتاب به ما بدهند. ممکن است با مطالعه‌ی فهرست یک کتاب به این نتیجه برسیم که به جای اینکه مانند یک خواننده‌ی عادی از صفحه‌ی اول کتاب شروع به مطالعه کنیم، خوب است که فی‌المثل ابتدا فصلی از فصول میانه‌ی کتاب را بخوانیم و یا اینکه به این نتیجه برسیم که کتاب اگرچه کتاب خوبی است،‌ اما محتوایی که به کار ما بیاید را در خود ندارد.

به هر حال،‌ وقتی به صفحه‌ی شناسنامه‌ی کتاب رسیدم، با عدد تاثربرانگیزی مواجه شدم: تعداد: ۷۰۰ عدد!

این عدد حرفهای زیادی در پس خود دارد مخصوصا اگر بدانیم که یکی از موسسات انتشاراتی معتبر و شناخته‌شده‌ی ایران این کتاب را چاپ کرده است. من قبلا کتابهایی که با تیراژ ۳ هزار چاپ می‌شدند را کتابهایی کم خواننده می‌دانستم و از اینکه معمولا کتابهای ما در کشور، با تیراژی در این حدود چاپ می‌شوند، این طور نتیجه می‌گرفتم که گویا واقعا ما ملت کتابنخوانی هستیم. اما عدد ۷۰۰،‌ واقعا عدد حقیری برای یک کتاب است.

با جستجویی که همین الان در اینترنت انجام دادم می‌بینم که گویا کتابهایی با تیراژ کمتر هم در کشور منتشر می‌شود. مثلا این مطلب در مورد تیراژ ۳۰۰ نسخه‌ای بعضی از کتابها در کشور است.

شاید مقایسه درستی نباشد ولی گویا در حال حاضر تعداد کاربران تلگرام در ایران حدود ۲۰ میلیون نفر است و به طور میانگین هر کاربر ایرانی ۲ ساعت از زمان خود در روز را به گشت و گذار در این نرم‌افزار و کانال‌ها و گروه‌های هزار تویش،‌ اختصاص می‌دهد. ۴۰ میلیون از زمان ایرانیان به صورت روزانه در تلگرام مصرف می‌شود. بیایید فرض بگیریم برای خواندن یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای، به ۱۰ ساعت زمان نیاز داریم.

با یک محاسبه سرانگشتی به این نتیجه می‌رسیم که اگر زمانی که به تلگرام اختصاص می‌دهیم را به کتاب خواندن اختصاص دهیم، در یک روز در این کشور می‌توان ۴ میلیون کتاب خواند.

شاید در این صورت، مقداری تیراژ کتابها هم بالاتر رود!

   


نظر دهید()  
جمعه 8 فروردین 1393  04:40 ب.ظ    ویرایش: جمعه 8 فروردین 1393 04:44 ب.ظ

نماز که تمام می‌شود خیلی‌ها سریع بلند می‌شوند که بروند. بعضی‌ها اما قدری می‌نشینند، تسبیحی می‌چرخانند و دعایی می‌خوانند. من هم نشسته‌ام اما نه برای دعا و تسبیح؛ دارم دو تا مرد جوان را تماشا می‌کنم که آن طرف نرده‌ها ایستاده‌اند و اجازه نمی‌دهند مردم به «مسئولان» نزدیک شوند. لابد مِن‌باب رعایت اصول امنیتی و ... . رفتارشان اما خوب است.

تا حالا اینقدر نزدیک به جایگاه ننشسته بودم. آمدنم به اینجا هم البته قضیه داشت: بالاخره عید است و خیلی از مردم به مسافرت رفته‌اند. اینجا هم مثل جاهای دیگر شهر، خلوت‌تر از گذشته است. این است که صف‌های جلو پر نشده‌اند. دارم می‌روم از در اصلی وارد شوم که صدایی می‌گوید: «آقا پسر!» خوش خوشانم می‌شود. هنوز هم بیشتر به «آقا پسر»ها می‌خورم تا «آقا»های خالی! می‌چرخم طرف صدا. مردی‌ست میانسال که با دستش پرده‌ای را بالا زده و اشاره می‌کند. می‌روم نزدیک‌تر که می‌گوید از این طرف برو مستقیم جلوی جایگاه. من هم می‌روم. کمی جلوتر در کوچکی بازکرده‌اند که چند ردیف جاکفشی کنارش خودنمایی می‌کند. کفش‌هایم را می‌گذارم توی جاکفشی. از گیت دیگری رد می‌شوم که صدای دستگاه بلند می‌شود: «بیییییب». متصدی‌اش می‌گوید: «کلید داری؟» می‌گویم «بلی». اشاره می‌کند که مشکلی نیست. وارد می‌شوم. مرد دیگری راهنمایی‌ام می‌کند که درست در ادامه‌ی صف بنشینم. می‌نشینم. در صف هفتم، جلوی جایگاه...

دارم بلند می‌شوم که می‌بینمیش. دارد از درب جلو، سمت «مسئولان» بیرون می‌رود. اما وقتی کفش‌هایم را برمی‌دارم که بروم، می‌بینم درست جلویم است. اولش تعجب می‌کنم: «مسئولین و شناخته‌شده‌ها معمولا از درب پشتی می‌روند، چرا این‌یکی اینجاست؟» چند نفری سلامش می‌کنند. جواب می‌دهد. آرام‌تر از من راه‌ می‌رود ولی تصمیم می‌گیرم سرعتم را با او هماهنگ کنم و ببینم تا کجا همینجوری می‌خواهد برود.

«حاج آقا سلام عرض کردم... خیلی مخلصم». سری برای مأمور اورژانس تکان می‌دهد و می‌پیچد به طرف میدان انقلاب. انداخته توی مسیر ویژه اتوبوس‌های تندرو و می‌رود. من هم با یکی دو قدم فاصله، دنبالش هستم. نمی‌دانم تا کجا می‌خواهد همینطوری پیاده برود. کمی جلوتر یک «ام‌وی‌ام ایکس ۳۳» مشکی،‌ می‌پیچد توی مسیر ویژه. یک آقای روحانی کنار راننده نشسته‌اند و می‌روند. کمی حرصم گرفته اما توجهی نمی‌کنم. مواظبم که گمش نکنم. هنوز چند قدمی نرفته‌ایم که صدای پچ‌پچی می‌شنوم. دو تا مرد میانسال کمی جلوتر از من و درست موازی با او دارند با هم نجوا می‌کنند:

«دعایی»ه؟

نه! «دعایی» نیست.

بابا «دعایی»ه... می‌شناسمش.

نه بابا شبیه اونه. اون نیست.

اما من می‌دانم که خودش است. از ردیف «مسئولان»‌ تا اینجا تعقیبش کرده‌ام و در طول این راه، بارها به او آفرین گفته‌ام. با خودم گفته‌ام که چقدر خوب است که مردم «مسئولان» و «شناخته‌شده‌های انقلاب» را در بین خودشان ببینند نه از پشت حصارها، نه از پشت شیشه‌های دودی ماشین‌های گران‌قیمت و نه در محاصره‌ی بی‌دلیل محافظ‌ها.

در همین فکرها هستم که سر «۱۲فروردین»‌ می‌ایستد. پیکان سفیدرنگ «ایران ۱۱» متنظرش است. کنار راننده می‌نشیند و... تعقیب من هم به سرانجام می‌رسد: پیکان مدل ۷۵.

آفرین حاج آقا. آفرین.



   


نظر دهید()  
چهارشنبه 28 تیر 1391  02:53 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 2 مرداد 1391 10:24 ب.ظ

آقای حسین شریعتمداری، مدیر مسئول روزنامه کیهان، چندی قبل در مقاله‌ای تحت عنوان «آسمان زر نریخته به سرش» به نقد پدیده گرانی‌ این روزهای کشور پرداخته است. (+)

او در این مقاله «چند گروه مافیایی از كلان سرمایه داران و مرفهان بی درد» را عامل گرانی‌ها معرفی می‌کند و معتقد است: «تبدیل یك ساله فلان آدم معمولی با حقوق مشخص مثلا كارمندی به یك سرمایه دار كلان» باید برای مسئولان محترم سوال‌انگیز و قابل پیگیری باشد چرا که: «آسمان زر نریخته به سرش، یا خودش دزد بوده یا پدرش»

محتوای این مقاله و استدلال‌های نویسنده آن در یافتن علل گرانی‌ها، موضوع بحث نیست. موضوع بحث، ‌دقیقا عنوان این مقاله و استفاده‌ای است که از شعر استاد سخن، سعدی (علیه الرحمه) در این متن انجام شده است.

در زبان شیرین پارسی، به دلیل ذوق و قریحه ذاتی ایرانیان، شاهد اشعار بسیاری هستیم که به دلیل سهل و ممتنع بودن و شیوایی بیان، مرزهای شعر را در نوردیده‌اند و گاها حتی تبدیل به ضرب‌المثل‌ نیز شده‌اند.

«عبادت به جز خدمت خلق نیست» «تو نیکی می‌کن و در دجله انداز» «خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو» «زنم بر دیده تا دل گردد آزاد» از این جمله‌اند.

اما نکته‌ای اساسی که گاها در غفلت واقع می‌شود آن است که همه این اشعار لزوما درست نیستند و البته پر واضح است که با اتکا به گزاره‌ای نادرست نیز نمی‌توان بنیان‌هایی راسخ برای استدلال بناگذاشت.

به عنوان مثال اگرچه خدمت به بندگان خدا، عبادتی باارزش و سنگین‌وزن است ولی در متون دینی به هیچ وجه، عبادت به انحصار آن درنیامده است.

به نظر می‌رسد این شعر سعدی شیرین‌سخن نیز از این جمله اشعار باشد:

هر که افزون گشت سیم و زرش

زر نباریده از آسمان به سرش

از کجا جمع کرده این زر و مال

یا خودش دزد بوده یا پدرش

متاسفانه به نظر می‌رسد استدلالی که در این شعر به کار گرفته شده، مورد پسند بسیاری از ایرانیان باشد: فلانی پول‌دار است، ماشین آخرین مدل سوار می‌شود، در فلان‌جا ویلا و زمین دارد، خانه‌اش ده‌هزار متر وسعت دارد و ... پس حُکما با دزدی و مالِ مردم‌خوری به اینجا رسیده است.

با تکرار شدن این قبیل استدلالات، کَم‌کَمَک گزاره‌ی: «پولدار = دزد و مال مردم خور» نه تنها در ذهن بسیاری از ایرانیان که در روح و جانشان حک شده است و این یکی از خطرناک‌ترین عواملی‌ست که می‌تواند یک ملت را به سوی عقب‌ماندگی و پس‌رفت سوق دهد.

...

امروز - به روایتی! (+ +‌ +) - اولین سالگرد درگذشت حاج محمدتقی برخوردار است. شاید نام او برای اکثر مردم این مرز و دیار ناشناخته باشد. او یکی از کارآفرینان بزرگ معاصر کشور است. 14 کارخانه بزرگ صنعتی،‌ ثمره 15 سال فعالیت جدی او در عرصه کارآفرینی در کشور بوده است: پارس الکتریک، قوه پارس، فرش پارس، پارس خزر،‌ لامپ‌سازی پارس، سرامیک البرز، کارتن البرز و ... را در فاصله سال‌های 1341 تا 1357 ساخته و موجبات اشتغال 11000 نفر را فراهم آورده است. کارخانه‌هایی که امروز و به برکت دولتی‌سازی‌های بعد از انقلاب، اکثرا به حال نزاری مبتلا شده‌اند: عده‌ای ورشکسته و بی‌روح، عده‌ای نابهره‌ور و بیمار و تنها انگشت‌شماری از آنان هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند.

به نظر می‌رسد افرادی در ابتدای پیروزی انقلاب شکوه‌مند اسلامی - با داشتن همان ذهنیت مذموم «یا خودش دزد بوده یا پدرش» هر سرمایه‌داری را به دیده چپاول‌گری می‌دیدند که: اموال مستضعفان و «صاحبان واقعی انقلاب» را در طی سالیان استبداد شاهنشاهی به توبره برده است و «مستحق مجازات» است. و حاج محمدتقی برخوردار نیز از جمله همین افراد بود.

اموال برخوردار به همراه 51 سرمایه‌دار بزرگ دیگر نظیر: رحیم ایروانی (کفش ملی)، سیاوش ارجمند (گروه صنعتی ارج)، کاظم خسروشاهی (گروه صنعتی مینو)، احمد خیامی (ایران ناسیونال) قاسم و محمود لاجوردی (گروه صنعتی بهشهر و روغن لادن) و محمود رضایی (مس سرچشمه) ملی اعلام شد.

این در حالی بود که پدرش، حاج محمد حسین برخوردار از حامیان اصلی احیای حوزه علمیه قم به زعامت آیت‌الله حائری یزدی بزرگ بود و هم او بود که با کمک‌های مالی‌اش حوزه علمیه یزد با تلاش آیت الله شیخ غلامرضا فقیه خراسانی و آیت‌الله صدوقی پدر، جان گرفت.

حاج محمدحسین برخوردار؛ پدر حاج محمدتقی. مسجد بزرگ برخوردار در یزد، یادگار اوست.

پدری که حکایت زیر را مکررا برای 6 پسرش تعریف می‌کرد و در آخر از فرزندانش می‌خواست که تنها به خداوند، راستی و تلاش خود تکیه کنند که راهگشای هر مشکلی است:

«در سال 1300 با 9000 تومان بدهی در مرز ورشکستگی قرار گرفتم، ترجیح دادم به جای اینکه به چندین نفر بدهکار باشم، طلب طلبکاران جزء را بپردازم و تنها به یک نفر مدیون باشم. ناراحت به خانه رفتم،‌ به مادرتان گفتم که اگر کسی در زد بگوید حاجی ناخوش است و خوابیده.

صبح کسی به درب خانه آمد و گفت: «از روستایی دور پرسان پرسان برای مراجعه به فردی امین به یزد آمده‌ام و چون می‌خواهم به سفر حج بروم، تمایل دارم تا دارایی‌ام را به شما بسپارم.

به او گفتم که چیزی در بساط ندارم و اگر اجازه دهی پولت را در کسب و کار مصرف خواهم کرد ولی ممکن است وقتی برگردی نتوانم تمام وجه را یکجا به تو پس دهم.

مرد گفت: اگر از سفر برگشتم در مورد چگونگی بازگرداندن پول با هم توافق می‌کنیم و اگر من از سفر بر نگشتم، این پول را در راه خیر خرج کن.

پول‌ها را که شمردم، 9000 تومان بود!

فردا که به حجره آمدم، دریافتم که طلبکارم به مشهد رفته، در راه بازگشت به خانه به پیشنهاد صرافی زرتشتی، بخشی از پولهایم را روپیه خریدم. از قضای روزگار ارزش روپیه افزایش یافت و توانستم علاوه بر پرداخت قرضم، کسب و کارم را هم رونق دهم.»

پدری که به فرزندانش توصیه کرده بود از هر جنس بیش از 15 درصد سود طلب نکنند و حاج محمدتقی مدعی بود که تا آخر عمر به این توصیه پدرش عمل کرده است. حاج محمدتقی برخوردار کسی بود که بعد از وفاتش، مشخص شد که سرپرستی 200 کودک یتیم را بر عهده داشته است. محمد نهاوندیان، رئیس اتاق ایران در مراسم بزرگداشت گفت: حوالی سال 1372 یکی از موسسات فرهنگی و مذهبی برای انجام پروژه‌ای خیریه به زمینی نیاز داشت. آقای برخوردار زمینی در یکی از مناطق مرغوب تهران داشتند، ماجرا به گوش آقای برخوردار می‌رسد. ایشان در حالی که تمامی اموالشان مصادره شده بود و وضعیت مالی جالبی نداشتند، آن زمین را بدون دریافت حتی یک ریال برای انجام امور خیریه واگذار کردند. این شیوه سلوک آقای برخوردار بود. ایشان الگویی مناسب برای مدیران نسل جوان کشور خواهند بود...

کارخانه‌های حاجی برخوردار

حاج محمدتقی برخوردار،‌ اگر چه برخوردار از نعمت‌های فراوان دنیوی بود، اما شواهد و زندگی‌اش نشان می‌دهد که شعر استاد سخن در قبال او کاملا اشتباه بود، چرا که نه خودش دزد بود و نه پدرش!

..........

چندی قبل و به برکت کلاس «مباحث منتخب در توسعه منابع انسانی» و با تدبیر استاد ارجمند،سرکار خانم دکتر بیگی با شخصیت،‌ کارنامه و فعالیت‌های حاج محمدتقی برخوردار آشنا شدم. جالب این که تنها منبعی که می‌توانستم در مورد حاج برخوردار به آن دست یازم، کتابی بود که به همت علی اصغر سعیدی و فریدون شیرین‌کام و توسط انتشارات گام نو منتشر شده بود که اگر این کتاب نبود، بی‌شک امروز هیچ راهی برای آشنایی با خانواده برخوردار نداشتیم.

متن تحقیق من در مورد حاج برخوردار را از اینجا بخوانید.

فایل ارائه من نیز از اینجا قابل دسترسی است. اکیدا توصیه می‌کنم اگر امکاناتی در اختیار دارید و می‌توانید، در معرفی چنین مردمانی به نسل جوان کشور بکوشید تا بدانند که با تلاش و کوشش می‌توان به موفقیت دنیایی و اخروی دست یافت. می‌توان «دروغ را مادر فسادها دانست» و «هرگز به دیگران دروغ نگفت» و به موفقیت نیز دست یافت.

اگر مایل به ویرایش این فایل هستید، کافی است با من مکاتبه کنید.


..........................................................................

پی‌نوشت:

یک) چندی قبل در یک میهمانی فامیلی، خواهر حاج محمدتقی برخوردار را دیدم. برق خوشحالی را در چشمانش می‌دیدم، آن‌گاه که دریافته بود در مورد برادرش و خانواده‌شان اطلاعاتی دارم. انگار که توقع نداشت کسی از احوال چنین خانواده‌ای که روزگاری 11000 خانوار را نان می‌دادند، خبر داشته باشد.

دو) امشب برنامه ثریا، در ادامه قسمت قبل خود، به بررسی پتانسیل‌های کشور در زمینه اینترنت خواهد پرداخت. اگر کل برنامه را نمی‌توانید ببیند، پیشنهاد می‌کنم حداقل این سه بخش را ببینید:

1.       ویدیوگرافی برنامه: طنز است و شیرین؛ ساده است و صمیمی. اگر مدیران شبکه بدقولی نکنند، حدود ساعت 23:30 پخش می‌شود.

2.       مستندی از دانشگاه یزد و موتور جستجوی پارسی‌جو که 7-8 تا جوان یزدی در حال ساختن آنند. احتمالا 23:50 پخش شود.

3.       مقایسه کشورها در زمینه خدمات بومی اینترنت که حاصل یک هفته تلاش بنده در رکاب سهیل تقوی‌ و به گفته ناظران بی‌طرف رسانه‌ای، انقلابی نوین در عرصه برنامه‌سازی تلویزیونی‌ست! 00:15 بامداد شاهد این بخش برنامه باشید و با نظراتتان موجبات خوشحالی جمعی را فراهم آورید! 

   


نظر دهید()  
جمعه 17 دی 1389  11:57 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 دی 1389 12:00 ق.ظ

پسر كوچولو 3 ساله است. شاید بار اول است كه با پدر به نماز جمعه می‌آید. هوا سرد است. شاید خسته شده‌است. با احتساب خطبه‌ها، یك و نیم ساعتی هست كه بی‌حركت نشسته. ركعت آخر نماز عصر دیگر صبرش لبریز می‌شود و می‌زند زیر گریه...

 

نماز كه تمام می‌شود، بعضی‌ها سریع راه ‌می‌افتند كه به شلوغی نخورند. پدر اما آرام بغلش می‌كند و سرش را در آغوش می‌گیرد. بعد زیپ كیف دستی‌اش را باز می‌كند و كیسه پلاستیك را كه انگار برای چنین لحظه‌ای با خود همراه آورده است،‌ می‌دهد دستش. دو تا كیك و چند جور تنقلات دیگر. پسر كوچولو آرام‌ می‌شود.

پیرمردی از دو صف عقب‌تر بلند می‌شود و دو زانو كنارش می‌نشیند. اول دست پسر كوچولو را در میان دو دستش می‌گیرد و می‌بوسد و بعد با لبانی خندان دستی بر سر پسر كوچولو -كه آشكارا تعجب كرده- می‌كشد و چیزهایی در گوشش می گوید. «قبول باشه»ای به پدر می‌گوید و می‌رود.

او كه می‌رود، پیرمرد دیگری می‌آید و باز هم نوازش و بوسه‌ای بر دست پسر كوچولو.

.

.

پسر كوچولو به فكر فرو رفته و پدر لبخند بر لب، دارد كفش‌های قرمز كوچكش را پایش می‌كند.

   


نظر دهید()  
چهارشنبه 6 مرداد 1389  10:13 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 03:13 ب.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

... من داشتم تماشا می‌كردم كه یكدفعه دیدم سر هلیكوپترها را برگرداندند و برگشتند. دادم درآمد. گفتم: «چی شد؟ چرا برگشتید؟»

یكی‌شان گفت: «بابا، تیمسار! این‌ها كه خودی‌اند. ما چی‌چی را بزنیم؟»

گفتم: «عزیز من خودی كجا بود؟ این‌ها منافقند.»

گفت: «تیمسار!‌این‌ها ایرانی‌اند. الان ما این‌ها را بزنیم. فردا برای ما مساله درست می‌شود، دادگاهی می‌شویم.»

ای داد بیداد. حالا بیا و درستش كن. هر چه سعی كردم قانعشان كنم نشد كه نشد. آخر سر اوقاتم تلخ شد و بهشان توپیدم: «بنشینید زمین. بروید بنشینید... زود. زود»

این‌ها نشستند و همه پیاده شدیم. شاید حدود 500 متری آن ستون بودیم. من یك بادگیر پوشیده بودم كه درجه‌هایم مشخص نباشد و راحت‌تر كار كنم. كلاهم را هم انداخته بودم توی هلی‌كوپتر. عصبانی و ناراحت برگشتم طرف خلبان‌ها و گفتم: «باباجان! ‌من با این درجه و مسئولیتم بلند شده‌ام، ‌آمده‌ام این‌جا كه تو راحت بزنی. مسئولیت با من است. نگران چی هستی؟»

همین‌طور كه ما توی این حرف‌ها بودیم و جرو بحث می‌كردیم كار خدا یكدفعه منافقین سر یكی از توپ‌هایشان را برگرداندند طرف ما. ما را نشانه رفتند و شلیك كردند. منتها خورد 50متری ما. من خودم توپچی بودم، ‌اگر می‌خواستم با توپ برد دو كیلومتر، هلی‌كوپتر توی 500 متری را بزنم، مثل آب خوردن با اولین گلوله مغز هلی‌كوپتر را زده بودم. خیلی هدف راحتی بودیم برایشان؛ ولی نتوانستند بزنند. اصلا وارد نبودند.

این شلیك ناشیانه‌شان ما را نجات داد... گفتم: «بفرما! ‌این هم خودی‌ها!‌ دیدی؟ خیالت راحت شد؟ این قدر دست دست كردید كه دارند ما را می‌زنند.»

این خلبان بچه كرمانشاه بود. با لهجه كرمانشاهی گفت: «به علی قسم حسابشان را می‌رسم» رفتند و سوار شدند و هجوم بردند سمت ستون زرهی منافقین. از خواست خدا اولین راكتی كه شلیك كردند خورد به ماشین مهمات آن‌ها. جهنمی به پا شد. همین‌طور گلوله بود كه منفجر می‌شد. مثل آتشفشان. این دو تا كبری افتادند به جان منافقین و دِ بزن...

                    

قسمتی از متن بازنویسی‌شده سخنرانی سپهبد شهید علی صیاد شیرازی، چهار ماه پیش از شهادت، به نقل از ماه‌نامه ارزشمند همشهری پایداری، ‌شماره مرداد 89

 

پ.ن. پنجم مرداد امسال، 22امین سالگرد عملیات پیروزمند مرصاد است.

   


نظر دهید()  
یکشنبه 26 اردیبهشت 1389  07:22 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 08:54 ق.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

جان خودش را می برد بر روی شانه

 

...شب، نیمه شب خسته شکسته، مات، مبهوت

دستی به سر می‌گیرد و دستی به تابوت

از خانه بیرون می‌رود ناباورانه

جان خودش را می‌برد بر روی شانه

خورده گره با گرد غربت سرنوشتش

در خاک پنهان می‌شود پنهان بهشتش

نفسی علی ... آه از دل پر درد او آه

یا لیتها... آه از دل پر درد او آه...

 

شاعر: سید محمد جواد شرافت

 

پی نوشت: «جان من در زندان آه اندوه‌بار من است. کاش جانم با آه‌ها خارج می‌گردید. بعد از تو خیری در زندگی نیست و گریه‌ام از ترس این است که زندگیم بعد از تو طولانی شود...»

پ ن 2: اینجا را هم ببینید

   


نظر دهید()  
چهارشنبه 25 فروردین 1389  03:48 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 25 فروردین 1389 05:15 ب.ظ

مكان: جایی نه چندان دور، در ام‌القرای جهان اسلام -به شهادت تابلوهای شهرداری تهران، در مبادی ورودی شهر-

زمان: همین امروز! در سال كار مضاعف و همت مضاعف

 

·         دوستان، معذرت می‌خوام! شاید مجبور شید موقع نهار هم اینجا بمونید. وزیر گفته ساعت 11 میاد ولی معلوم نیست كی برسه.

-          آقا! ما الآن این‌جا به چه عنوانی نشستیم؟ اگه  پرسید شما چكار می‌كنید اینجا، چی جواب بدیم؟

·         بابا مثلا شما Call Center اید دیگه. اصلا نمی‌پرسه، یه نگاه می‌ندازه و میره!

-          آخه نمی‌گه شما كه Call Center اید،‌ نباید یه تلفن دم دستتون باشه؟! اینجا كه یه تلفنم نیست! 10-12 تا كامپیوتره فقط! با كامپیوتر تنها كه نمیشه Call Center ای  كرد!

·         اون كه این‌ها رو نمی‌فهمه باباجان!

-          بابا ما خودمون كار داریم،‌ سندی كه رُوش كار می‌كردیم مونده! آخه واسه چی باس جلوی این یارو فیلم بازی كنیم؟!

·         ببین داداش! الآن از ساختمونای دیگه‌ی وزارت‌خونه‌ی ما هم نیرو اومده! اونا هم كاراشونو ول كردن و اومدن!‌ آخه چرا نمی‌خوای بفهمی؟ این ساختمون «نو»هِ،‌ تازه بازسازی شده،‌ اصلا خوشگله! همین‌جوری مفتی‌مفتی كه نمی‌تونیم بذاریم از دستمون بره!‌ این همه ساختمون تو این شهره، ‌اصلا مگه وزارت خونه‌ی خودشون، ساختمون نداره كه می‌خوان این ساختمون رو بگیرن؟ ما زودتر اومدیم، پس همین‌جا می‌مونیم، ‌اونا هم باس یه فكر دیگه كنن!

-          آخه شما می‌دونین چقدر هزینه‌ی این جابجاییِ صوریه؟ می‌دونین الآن چند نفر نیرو رو بی‌خود بیكار كردین؟ می‌دونین چه كارهایی روی زمین خوابیده؟ می‌دونین چقدر هزینه پارتیشن‌بندی‌های جدید شده؟ این‌ هزینه‌ها را كی می‌خواد بده؟

·         برادر من!‌ بازم ‌كه «كیسه‌ خلیفه» را دست‌كم گرفتی؟!

   


نظر دهید()  
یکشنبه 23 اسفند 1388  10:55 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 23 اسفند 1388 11:51 ب.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

شهدا گیر كرده‌اند؛ این‌طرفی‌ها می‌گویند: «می‌شود با استفاده از آن‌ها جو دانشگاه را بهتر كرد...‌ بروید دانشگاه‌های خارج از كشور را ببینید... این حداقل كاری‌ست كه می‌توانیم برایشان بكنیم...» آن‌طرفی‌ها می‌گویند: «می‌خواهید دانشگاه را پادگان كنید... مگر دانشگاه گورستان است؟ هر چیزی به جای خود ...»

 

شهدا گیر كرده‌اند؛ این طرف حوض ایستاده‌ام. حوض را دور زده‌اند و رسیده‌اند به چندقدمی «آرامگاه»شان. هیاهو بالا گرفته است،‌ آن‌طرف زنجیره‌ی انسانی تشكیل داده‌اند كه «نمی‌گذاریم» و این‌طرف هم زور می‌زنند كه «خواهیم دید»

 

شهدا گیر كرده‌اند؛ «جوانك نابخرد1» می‌رود بالای داربست فلزی. لباس خاكی پوشیده و چفیه انداخته دور گردنش. صورتش سرخ شده. دست‌هایش را باز می‌كند و فریاد می‌زند: «به من بزنید... با این‌ها كاری نداشته باشید...» پرواز بطری‌ها و كاغذ مچاله‌ها و هر چه دم دستشان است اما، متوقف نمی‌شود.

 

شهدا گیر كرده‌اند؛ این طرف حوض ایستاده‌ام در چند قدمی مسئول نهاد. یكی از مخالفین می‌آید. دارد زار زار گریه می‌كند، با دست نشانشان می‌دهد و ‌فریاد می‌زند: «حاج‌آقا... ببین... این‌طوری خوب شد؟ ببین دارند چه می‌كنند... اینطوری خوب شد؟...» و سرش را می‌گذارد به دیوار مسجد. شانه‌هایش دارند تكان می‌خورند.

 

شهدا گیر كرده‌اند؛ سال بعدش، سنگ قبرشان را عوض كرده‌اند. مراسم «رونمایی»‌ست! دست خودم كه نیست، گوشم می‌شنود صدای آقای مسئول را: «عجب سنگ قبر خوشگلی شده...»

 

 

خاك تان می‌كنند بازحمت، خاك یعنی كه خاك برسرتان

مرده‌های غریبه‌ی گم‌نام! چه شده ضجه‌های مادرتان؟!...2

 

1.عنوانی كه نشریه‌ی متعلق به انجمن -به اصلاح- اسلامی دانشگاه، برای او به كار برد. می‌گفتند او باعث تحریك دانشجویان شده است!

2. شاعر: مسعود دیانی

 

پ.ن: چهار سال بعد از آن ماجرا،‌ نه دانشگاه پادگان شده و نه جَوّش بهتر.

   


نظر دهید()  
جمعه 9 بهمن 1388  09:55 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 11 بهمن 1388 09:00 ق.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

حاجی‌آقا تقریبا تمامی مجالس روضه‌خوانی یزد را می‌روند. تاسوعای همین امسال وقتی به همراهشان از یكی از این مجالس بیرون می‌آمدم، مردی به سمتشان آمد و احوال‌پرسی گرمی كرد. بعدش هم رو به من كرد و گفت: «قدر پدربزرگت را بدان، مرد بزرگی‌ست؛‌ چند سال پیش كه برای ساختمان‌سازی، آهن می‌خواستیم و دستمان هم تنگ بود، آمدیم و از حاجی گرفتیم. هر چه گفتم حاجی‌جون حساب ما چقدر شد؟ گفت الآن كارِ پول ندارم...» مرد همچنان داشت می‌گفت كه حاجی‌آقا با لطایف‌الحیلی -كه الآن یادم نیست!- بحث را منحرف كرد.

حاجی‌آقا هرسال دهه اول صفر را در خانه‌شان روضه می‌گیرند. با محاسبات من امسال، سال 44اُم بود. خودشان دم در مجلس می‌نشینند و به هركس كه وارد می‌شود خوش‌آمد می‌گویند. پر بیراه نیست اگر بگویم برای روضه‌خوانی هر ساله «خونه‌ی حاجی‌آقا» لحظه‌شماری می‌كنم. نه من كه همه پسرها،‌ عروس‌ها و نوه‌ها و شاید هم همه همسایه‌ها!

امروز روز آخر روضه‌ بود،‌ حاجی‌آقا كه - چند روزی بود سوز سرمای كویر، سرماخورده‌شان كرده بود- مثل همیشه دم در نشسته بودند. همه‌چیز تا پایان روضه خوب پیش می‌رفت،‌ منبری آخر هم روضه‌اش را خواند و مجلس در حال مختومه‌شدن بود كه حاجی‌آقا گفتند: «گردن و دستم درد می‌كند» و رفتند به «اتاق كوچیك» تا استراحت كنند. دردی كه بعدا معلوم شد از اول صبح وجود داشته و حاجی‌آقا به روی خودشان نیاورده بودند. شاید منتظر پایان روضه بودند...

اول همه فكر می‌كردیم كه اثرات خستگی این سیزده روز است،‌ مضافا بر این‌كه حاجی‌آقا سرماخورده هم بودند... ده-دوازده نفری بر روی پشت‌بام مشغول جمع‌كردن «پوش» بودیم كه پدر سراسیمه بالا دوید و عموی بزرگم را صدا زد. دو عموی دیگر هم به طرف پدر رفتند و چهار برادر مشغول مشورت شدند. برادر دیگر بر بالین پدر بود. حال حاجی‌آقا بد شده بود...

حاجی‌آقا سابقه عمل قلبی دارند،‌ پس منطقی بود كه اول به بیمارستان قلب ببرندشان. آنجا گفته بودند مشكل از قلب نیست: «ببریدش بیمارستان شهید صدوقی،‌ فقط آنجا سی‌تی‌اسكن دارد»

طرف چپ بدن حاجی‌آقا بی‌حس شده است. سی‌تی‌اسكن هم چیزی را نشان نداده. دكترها می‌گویند حاجی‌آقا باید بستری شوند...

حاجی‌آقا امشب در بیمارستان است. برای سلامتی‌اش دعا كنید. «حاجی‌آقا مرد بزرگی‌ست...»

 

   


نظر دهید()  
چهارشنبه 16 دی 1388  06:26 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1388 10:33 ق.ظ
نوع مطلب: داستان واقعی ،

در این چند ماهه اخیر، ‌هر كجا كه نشسته‌ام بحث بر سر مناظره و سند و انتخابات و تقلب بوده است. البته كه در چندین جلسه بحث بر سر طرح تحول اقتصادی و یارانه‌ها نیز -عمدتا در تاكسی و با مدیریت جلسه توسط راننده-  حضور داشته‌ام. بحث‌های فوتبالی نیز كه همیشه خدا هستند و آنقدر عادی شده‌اند كه دیگر جزئی از زندگی به حساب می‌آیند، ‌حالا چه لیگ برتر(؟!) فوتبال كشورمان باشد و چه لیگ برتر انگلستان. مشخصه ویژه این‌گونه بحث‌ها این است كه بی‌فایده‌اند. یعنی هیچ‌چیزی را عوض نمی‌كنند:

خودت را بكشی و با آسمان و ریسمان بافتن، آسمان و زمین را با هم ‌یكی كنی، باز هم ‌كسی كه معتقد به تقلب در انتخابات است از ادعای خودش دست برنمی‌دارد و دوستان آن‌طرف بامی هم به كتشان (به فتح كاف) نمی رود كه در بسیاری از جاها اشتباه كرده‌اند و نباید همه چیز را سیاه و سفید ببینند. به نظر شما می‌توان راننده تاكسی را قانع كرد كه بر روی طرح تحول اقتصادی شونصد نفر اقتصاددان كار كرده‌اند و حكماً این طرح را از گنجه خانه مادربزرگشان درنیاورده‌اند. پرسپولیسی را كه عمراً نمی‌شود استقلالی كرد،‌ اگر می‌شود و می‌توانید بیایید و من را آبی كنید!

در این موقعیت و این فضا،‌ باید تلنگری به آدم وارد شود تا به خود بیاید و بفهمد كه چیزهای واجب‌تر و مفیدتری نیز هستند كه به جای گشت و گذار در سایت‌های این طرفی و آن‌طرفی و خواندن اخبار پیرامون مسابقه پیامكی نود و عكس‌های مضحك فرزاد حسنی در تونل توحید و غیره و غیره بشود روی‌ آن‌ها فكر كرد و احیانا مخ خود و طرف مقابل را خورد!

تلنگر داستان ما همین امروز به من وارد شد:

تصور كنید صبح كه از خواب «پامی‌شوید»، با صحنه‌ای در هال اداره روبه‌رو می‌شوید كه باعث می‌شود «مثل یك گل وا شدنتان» اندكی به تأخیر بیفتد:

مردی میان‌سال روی كاناپه هال طاقباز افتاده. ‌دست چپش -كه دارد به شدت می‌لرزد- روی صورتش است و دست راستش آویزان شده. یكی از دوستان بزرگوار هم دارد كَت و كولش را ماساژ می‌دهد. قیافه‌اش به چهل – چهل و پنج ‌سال می‌خورد ولی نمی‌دانم چرا مطمئنم كه كم‌تر از این سن دارد. قیافه‌ای ساده كه داد می‌زند از روستا آمده است دارد، با ابروانی پر پشت و چشمانی كم‌فروغ و خسته.

با اندك سؤال و جوابی مشخص می‌شود كه برای كار از تاكستان (به گمان جایی در قزوین) به تهران آمده و دچار تشنج شده. می‌پرسم سابقه‌اش را داشته‌ای؟‌ جواب مثبت است.

تنها و غریب است و اگر دوست ما گوشه پیاده‌رو نمی‌دیدش معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آمد. نه موبایلی و نه راه ارتباطی! شماره‌ای می‌دهد كه همان دوستمان با آن تماس می‌گیرد و معلوم می‌شود كه آن بنده خدا هم راننده است و در جاده و دستش كوتاه از آمدن!

مرد،‌مدام می‌گوید می‌خواهم بروم، ‌در حالی‌كه دست چپش هنوز دارد می‌لرزد. دعوت به صبحانه و حتی چای را رد می‌كند و می‌خواهد برود. شاید باید زودتر «دست به كار» شود.

چرا باید با این وضع بیماری‌اش به تهران بیاید؟

برای سلامتی‌اش اقدامی كرده است؟

با این وضع به او كاری می‌دهند؟

آن‌هایی كه دوستشان دارد و دوستش دارند،‌الآن در چه وضعی هستند؟

چند نفر مثل این آدم در كشور وجود دارد؟

آیا كسی به فكر آن‌ها هست؟

وظیفه چه كسی است كه به او و آن‌ها برسد؟

آیا وظیفه من نیست؟

آیا وظیفه همه جامعه نیست؟

به نظرتان موضوعات خوبی برای حرف‌زدن و بحث كردن نیستند؟!

.

.

.

راستی بیانیه 17اُم مهندس را خوانده‌اید؟!! جوابیه حاج آقا علم‌الهدی را چطور؟!!

 

   


نظر دهید()  
  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •   

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»