تبلیغات
بسم الله - مطالب راهكار عملیاتی
جمعه 26 دی 1393  10:17 ق.ظ    ویرایش: جمعه 26 دی 1393 11:18 ق.ظ
نوع مطلب: راهكار عملیاتی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

این هفته به لطف شبکه‌های اجتماعی موبایلی با یک مجلس اخلاقی جدید در تهران آشنا شدم. داستان از این قرار بود که داداش عزیزم، آقای محمد رضا زائری را در اینستاگرام دنبال می‌کرد  و ایشان هم نشانی مجلس «شرح صحیفه سجادیه» را در محل «یادمان شهدای هفتم تیر» در میدان بهارستان داده بودند و تعریفش را کرده بودند (+).

دوشنبه بعد از نماز مغرب و عشا آنجا بودیم تا حاج آقای علی‌اکبری از صحیفه برایمان بگوید. کتابی که شاید خیلی از بچه مسلمان‌ها یکبار هم آن را نخوانده باشند. مجلس خوبی بود و بر دل سنگ ما هم اثر داشت. جمعی کوچک در صدد راه یافتن به محتوای کتابی بزرگ. «یادمان شهدای هفتم تیر» هم همان محل دفتر حزب جمهوری اسلامی است که شاهد شهادت بهشتی و یارانش بوده است و البته امروز،‌ خیلی شکیل و مجلسی، بازسازی شده. حاج آقای علی اکبری هم که حتما معرف حضور هستند. یک روحانی خوش‌رو و خوش اخلاق با بیانی لطیف و آرامش‌بخش.

 

اگر می‌توانید، پیشنهاد می‌کنم این مجلس را از دست ندهید و دعا کنید ما هم ثابت قدم باشیم.

زمان: دوشنبه‌ شب‌ها، بعد از نماز مغرب و عشا به مدت ۴۵ دقیقه.

نشانی: از مترو بهارستان که بالا می‌آیید، به طرف میدان حرکت کنید. مجلس و میدان و مدرسه عالی شهید مطهری را که رد کردید، سمت راستتان یک کوچه خواهید دید به نام «شهید صیرفی پور». داخل کوچه که بیایید،‌ ساختمان هویداست. التماس دعا!

 

   


نظر دهید()  
دوشنبه 18 بهمن 1389  04:01 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: راهكار عملیاتی ،

1. شهید رجایی

حاج‌اكبر برای ما تعریف می‌كرد كه در سال 46 وانتی داشتم كه با آن مواد خوراكی مثل برنج و روغن و قند و ... را برای بعضی از مستمندان می‌بردم. روزی منتظر كسی بودم كه بیاید و به من كمك كند آن جنس‌‌ها را سوار كنیم و تا مقصد ببریم كه از دور، چشمم به آقایی مودب و متین افتاد. از او خواستم به من كمك كند. او همه اجناس را بار وانت كرد و چون در جلوی ماشین جا نبود، خودش روی آن وسایل نشست و تا مقصد با من آمد و كمك كرد جنس‌ها را بین فقرا و مستمندان تقسیم كردیم. سال‌ها گذشت تا روزی در تلویزیون دیدم نخست‌وزیر دارد صحبت می‌كند. او همان جوان بی‌آلایشی بود كه به من در كمك به فقرا یاری می‌رساند. سپس به دفتر نخست‌وزیری رفتم و ایشان را دیدم. از آن روز پول و امكاناتی برای رفع نیاز فقرایی كه می‌شناختم، از نخست‌وزیر می‌گرفتم و بین فقرا تقسیم می‌كردم.

2. شهید مطهری

راننده ایشان میگفت: «افراد نیازمند بسیاری بودند كه ایشان ماهیانه توسط من برای آنها پول میفرستاد. در مواردی كه مطلع میشد مریض در بیمارستان بستری است وپول ندارد مرا مأمور میكرد بروم و مخارج او را بپردازم و حتی یك روز پدری را كه پسر مریضش را در خیابان به دوش میكشید و فقیر بود به دستور آقا سوار كردیم و در بیمارستان بستری نمودیم و مخارجش را ایشان پرداختند...»

3. شهید بهشتی

با كمك افراد خیری كه می‌دانستند پول را باید كجا خرج كرد، هزینة زندگی دانشجویان را تأمین می‌كرد. نتیجة آن آینده‌نگری این شد كه پانزده سال بعد از آن برنامه‌ریزی یك نفر از همان روحانیون جوان، جانشین خود شهید بهشتی در همان مركز اسلامی هامبورگ می‌شود، در حالی كه معلم و مربی او، یعنی شهید بهشتی، سال‌هاست به دیدار خداوند شتافته است...

وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّكَاةِ فَاعِلُونَ

   


نظر دهید()  
جمعه 17 دی 1389  11:57 ب.ظ    ویرایش: شنبه 18 دی 1389 12:00 ق.ظ

پسر كوچولو 3 ساله است. شاید بار اول است كه با پدر به نماز جمعه می‌آید. هوا سرد است. شاید خسته شده‌است. با احتساب خطبه‌ها، یك و نیم ساعتی هست كه بی‌حركت نشسته. ركعت آخر نماز عصر دیگر صبرش لبریز می‌شود و می‌زند زیر گریه...

 

نماز كه تمام می‌شود، بعضی‌ها سریع راه ‌می‌افتند كه به شلوغی نخورند. پدر اما آرام بغلش می‌كند و سرش را در آغوش می‌گیرد. بعد زیپ كیف دستی‌اش را باز می‌كند و كیسه پلاستیك را كه انگار برای چنین لحظه‌ای با خود همراه آورده است،‌ می‌دهد دستش. دو تا كیك و چند جور تنقلات دیگر. پسر كوچولو آرام‌ می‌شود.

پیرمردی از دو صف عقب‌تر بلند می‌شود و دو زانو كنارش می‌نشیند. اول دست پسر كوچولو را در میان دو دستش می‌گیرد و می‌بوسد و بعد با لبانی خندان دستی بر سر پسر كوچولو -كه آشكارا تعجب كرده- می‌كشد و چیزهایی در گوشش می گوید. «قبول باشه»ای به پدر می‌گوید و می‌رود.

او كه می‌رود، پیرمرد دیگری می‌آید و باز هم نوازش و بوسه‌ای بر دست پسر كوچولو.

.

.

پسر كوچولو به فكر فرو رفته و پدر لبخند بر لب، دارد كفش‌های قرمز كوچكش را پایش می‌كند.

   


نظر دهید()  
شنبه 10 مهر 1389  06:01 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: راهكار عملیاتی ،

1.       آیت الله محمّد کوهستانی (ره)

در دوران طلبگی چند سال با طلبه اردبیلی هم حجره بودیم ابتدا که می خواستیم با هم در حجره درس بخوانیم و زندگی کنیم، تعهد کردیم که جز حرف های واجب و مستحب حرفی دیگر نزنیم. در طول این چند سال کوشیدیم به این تعهد عمل کنیم و عمل هم کردیم...

2.      آیت الله العظمی شیخ محمد حسن نجفی (صاحب جواهر) (ره)

به گفته بعضی از علما اگر تاریخ نویس عصر صاحب جواهر(ره) تصمیم می‏گرفت تا حوادث عجیب آن عصر را بنویسد، حادثه‏ای عجیب‏تر و شگفت‏آمیزتر از تألیف كتاب جواهرالكلام را نمی‏یافت. جالب این كه یكی از پسران بسیار شایسته‏اش به نام «حمید» در زمان حیات او از دنیا رفت، با توجه به اینكه شیخ در تأمین معاش و سامان دادن زندگی نیاز بسیاری به او داشت، آن شیخ بزرگ نزد جنازه او آمد، پس از تلاوت چند آیه قرآن، تا جنازه آماده دفن گردد، همانجا بقچه خود را گشود و قلم و كاغذ را درآورد و در همان جا به نوشتن ادامه كتاب جواهرالكلام مشغول گردید…

3.       امام خمینی (ره)

در فاصله‌ای که بعد از نماز ظهر و عصر برای نهار می‌آمدند. اگر در این مدّت کوتاه چند دقیقه‌ای فرصت می‌شد، قرآن برمی‌داشتند و می‌خواندند و گاهی این اوقات کمتر از 2 دقیقه بود... و یا اینکه در موقع مصاحبه، خبرنگارها وقتی می‌آمدند تا وسایلشان را بچینند، نمی‌گذاشتند که وقتشان تلف شود، درواقع نمی‌گذاشتند لحظات زندگی عمرشان بیهوده بگذرد و به طریقی خود را مشغول می‌کردند...

آیت‌الله كوهساری،‌صاحب جواهر، امام خمینی

وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ

   


نظرات()  
سه شنبه 6 مهر 1389  07:49 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 6 مهر 1389 08:14 ب.ظ
نوع مطلب: راهكار عملیاتی ،

1.       چمران

برای نماز که می‌ایستاد، شانه‌هایش را باز می‌کرد و سینه‌ش را می‌داد جلو. یک بار بهش گفتم «چرا سر نماز این طورمی‌کنی؟ گفت: وقتی نماز می‌خوانی مقابل ارشدترین ذات ایستاده‌ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد.»

2.       بابایی

عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می‌خواند. در بعضی وقتها كه فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاك نعبد و ایّاك نستعین» را هفت بار با چشمانی اشكبار تكرار می‌كرد... او همیشه نمازش را در اول وقت می‌خواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق می‌كرد

3.       زین‌الدین

جاده‌های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می‌خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می‌گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی‌کردی. اما زین‌الدین که هم راهت بود، موقع اذان، باید می‌ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت...

الَّذِینَ هُمْ فِی صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ...

   


نظر دهید()  
یکشنبه 31 مرداد 1389  09:36 ق.ظ    ویرایش: شنبه 24 مهر 1389 03:44 ب.ظ

از ساختمان عملیات كه اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت: «ما پیاده می یایم. شما بقیه بچه ها رو برسون.» دنبالش راه افتادم. جلوتر كه رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد. عباس گفت: «بریم طرف دسته عزادار.» به خودم اومدم كه دیدم عباس كنارم نیست. پشت سر من نشسته بود روی زمین. داشت پوتین ها و جوراب هاش رو در می آورد. بند پوتین هاش رو به هم گره زد و آویزونشون كرد به گردنش. شهید بابایی

شد حر امام حسین (ع). رفت وسط جمعیت شروع كرد به نوحه خواندن. جمعیت سینه زنان و زنجیر زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه. تا اون روز فرمانده پایگاهی رو اینطور ندیده بودم عزاداری كنه. پای برهنه بین سربازان و پرسنل، بدون اینكه كسی بشناسدش...*

*كتاب پرواز تا بی نهایت، ص 112

   


نظر دهید()  
جمعه 22 مرداد 1389  10:41 ب.ظ    ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 03:11 ب.ظ

دایی راهنمای سپاه دانش بود. باید به روستاها سركشی می‌كرد. عباس هم دوست داشت همراهش برود. ترك موتور دایی می‌نشست و می‌رفت. یك بار توی راه یك پیرمرد روستایی را دیده بودند با كوله بار. عباس گفته بود دایی من را پیاده كن و این بنده خدا را برسان.شهید بابایی

گفته بود این‌جا وسط بیابان برای چی پیاده‌ات كنم؟

گفته بود كم‌كم كتابم را می‌خوانم و جاده را می‌آیم تا شما این بابا را برسانی و برگردی من را برسانی.

بعد كه دایی رفته بود، عباس باقی مسیر را دویده بود كه دایی مجبور نشود زیاد برگردد دنبالش...*

 

*به نقل از ماه‌نامه ارزشمند همشهری پایداری،‌ مرداد 89

   


نظر دهید()  
جمعه 22 مرداد 1389  02:13 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 21 مهر 1389 03:11 ب.ظ

در اتاق را كه باز كردم،‌ آن‌ گوشه ایستاده بود. همان دانشجویی كه چند روزی بود ذهن ما فرماندهان را به خودش مشغول كرده بود. شاگردی ممتاز با رفتاری بسیار عجیب. در دوران دوساله تحصیلش با هر كه «هم‌اتاقی» شده، متحولش كرده. دیده نشده آبجو بخورد، ‌با پارتی و كاباره و شب‌نشینی هم میانه‌ای ندارد. این جور كارها برای جوانی در سن او عجیب است، آن‌هم این‌جا در مهد تمدن بشری. با این شرایط بعید می‌دانم بتوانیم مدرك پایان دوره را به او بدهیم... حالا جلویم ایستاده، اما... چرا ادای احترام نمی‌كند؟ چرا رویش را بر نمی‌گرداند به سمت مافوقش؟ مثل این‌كه راستی راستی تنش می‌خارد. گیرم كه توی آن كشور عقب‌مانده‌شان احترام به بزرگتر را یادشان نداده‌اند، ما هم توی این دو سال نتوانسته ایم این را حالی‌اش كنیم؟

چرا خم شد؟... چرا این‌جوری می‌كند؟ انگار اصلا من را ندیده؟ این خم و راست شدن‌ها چه معنی دارد؟ بهتر است كمی صبر كنم...

بلند می‌شود...

چه كار می‌كردی خلبان؟

عبادت می‌كردم قربان.

بیشتر توضیح بده.

در دین ما دستور بر این است كه در ساعت‌هایی معین از شبانه روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و این واجب دینی را انجام دادم.

ناگهان همه‌چیز برایم روشن می‌شود: همه این مطالبی كه پرونده تو آمده مثل این كه راجع به همین كارهاست. این طور نیست؟

محترمانه جواب می‌دهد: آری.

خودنویسم را درمی‌آورم. مدركش را امضا می‌كنم. باید به احترام صداقت و اعتقادش از جا برخیزم: به شما تبریك می گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم.

ایمان دارم خلبان بزرگی خواهد شد، خیلی بزرگ...

                          شهید بابایی

   


نظر دهید()  

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»