تبلیغات
بسم الله - مطالب رسم زندگی
جمعه 15 مرداد 1395  09:25 ب.ظ    ویرایش: جمعه 15 مرداد 1395 09:36 ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز عصر توفیق این را داشتیم تا به همراه جمعی از همکاران، به خانه یکی از شهدای مدافع حریم اهل بیت (علیهم السلام) برویم. شهید میثم نظری که در ۲۷ سالگی و در منطقه خان طومان به شهادت رسیده است و پیکرش نیز هنوز به کشور باز نگشته است.

پیش از رسیدن به منزل شهید،‌ مقداری تشویش داشتم؛ از این می‌ترسیدم که چگونه باید با پدر این شهید روبه‌رو شد و باید چه گفت؟ آیا باید تسلیت بگویم؟ چگونه باید شرمندگی خود را از اینکه فرزندش را برای حفظ امنیت ما فدا کرده است،‌ به او بگویم؟ و سوالاتی از این دست، ‌مقداری ناراحتم کرده بود. دوستان و همکارانم یک بار دیگر هم به دیدن خانواده شهیدی رفته بودند که به دلیل همین ناراحتی و شرمندگی به همراهشان نرفته بودم. این بار اما دل را به دریا زدم و رفتم.

آن چه دیدم باورنکردنی بود؛‌ پدر شهید،‌ با روی باز،‌ با خنده و شادکامی از ما پذیرایی کرد. اثری از غم و ناراحتی در چهره‌اش دیده نمی‌شد و افتخار می‌کرد که پسرش در دفاع از حرم «حضرت زینب (س)» شهید شده است. وقتی از او پرسیدیم که آیا غصه نمی‌خورد گفت: «چرا باید غصه خورد وقتی که می‌دانیم جای او در سرای باقی، عالی است؟»

استدلالی بود که رد خور نداشت.

او و برادر شهید، از شهید گفتند:‌ از اینکه مغازه تعمیرات موبایل داشته و درآمد خوبی هم کسب می‌کرده است. از عضویت او در بسیج گفتند و از کارهایی که می‌کرده و آنها پس از شهادتش مطلع شده‌اند. از تر و خشک کردن یک معلول در خانه‌اش گرفته تا مسئولیت‌هایی که در پایگاه بسیج محل داشته است و ...

در جای جای خانه عکس شهید به چشم می‌خورد؛‌ پدرش می‌گفت خنده هیچگاه از لبانش دور نمی‌شد و در تمام عکس‌هایش هم رگه‌هایی از لبخند در چهره‌اش دیده می‌شود. همینطور بود. پدرش از این گفت که بعد از شهادتش لباس مشکی نپوشیده و به پسرش افتخار می‌کند.

در انتهای این دیدار کوتاه ولی تاثیر گذار، پدر خندان شهید برایمان دعا کرد؛ دعا کرد شهید شویم اما در نبرد نهایی با اسرائیل،‌ نبردی تحت پرچم امام زمان (عج) و با پرچمداری ولی فقیه زمان.

 .......................................................................

از خانه‌شان که بیرون آمدیم، به این فکر می‌کردم که روزگاری شهیدان،‌ سن بیشتری از من داشتند و حالا، عمده‌ی شهیدان «جوان‌تر» از من هستند؛ این یعنی جاماندن، یعنی شاید چند سال دیگر نتوانم در چشم فرزندم نگاه کنم و در پاسخ به این سوال که وقتی آنها می‌رفتند،‌ تو کجا بودی؛ پاسخی بدهم.

 

خدایا خودت پاسخی برایمان جور کن. آمین.

 

   


نظرات()  
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395  11:08 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 11:11 ب.ظ
نوع مطلب: رسم زندگی ،

بسم الله

سلام

امشب در سریال خوب «در چشم باد»، بیژن ایرانی چیزی گفت که مرا به فکر فرو برد. نمی‌دانم نقل قول از چه کسی بود: «هیچ وقت نمی‌توانی پایت را دو بار در یک رودخانه بگذاری!»

توضیح این جمله جالب بود: «وقتی برای بار دوم پایت را در رودخانه می‌گذاری،‌ این رودخانه دیگر همان رودخانه قبلی نیست: آب، گذر کرده و رفته است و بستر شنی رودخانه نیز جای خود را به شن‌های تازه داده است.»

باید تلاش کنم تا نگاهم به زندگی و وقت را به این جمله نزدیک کنم. باید یاد بگیرم که امروز،‌ با فردا متفاوت است.‌ باید بفهمم امروز دیگر رفته و هیچگاه تکرار نمی‌شود. باید بدانم که هیچ‌گاه نمی‌توانم پایم را دو بار در یک روز بگذارم...

 

   


نظر()  
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395  06:03 ب.ظ    ویرایش: پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 06:08 ب.ظ
نوع مطلب: رسم زندگی ،

بسم الله

سلام

بعضی وقتها در برخی از جملات که دقیق می‌شویم می‌بینیم که علی‌رغم ظاهر منطقی و درستی که دارند، چه معنای وحشتناکی را در خود دارند و با خود حمل می‌کنند. گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که خوب است ما هم مانند خیلی از جاهای مهم یا خیلی مغازه‌هایی که اشیای گرانقیمتی در خود دارند، جلوی درب ورودی مغزمان یک گیت امنیتی نصب کنیم و هر جمله و هر استدلالی را در آن راه ندهیم.

جمله‌ای که امروز خواندم و از این جنس جملات خیلی خطرناک بود این بود:

جریان رقیب در دو، سه سال اخیر یعنی سال‌های 92 و 94 شکست‌های پی در پی‌‌ را متحمل شده است و طبیعتاً این جریان برای جبران مافات حملات گسترده‌تری را متوجه دولت تدبیر و امید می‌کند.

 

 در نگاه اول احساس می‌کنیم که با یک سیاستمدار شش دانگ و حواس جمع طرف هستیم که در حال ارائه بحثی عمیقا کارشناسی شده است، اما وقتی در معنای جمله و خصوصا قید جمله دقت می‌کنیم می‌فهمیم که با چه جمله خطرناکی روبه‌رو هستیم و کسی که این جمله را می‌گوید،‌ اگر به آن باور هم داشته باشد تا چه اندازه‌ای می‌تواند خطرناک باشد. جمله‌ای که خطر آن را می‌توان با خطر گروه‌های تروریستی احرار الشام و جبهه‌النصره مقایسه کرد!

یعنی چه طبیعی است؟! یعنی از نظر سیاست‌مداران «اسلامی» و «ایرانی» ما، اینکه اگر گروهی در انتخابات شکست بخورد، طبیعی است که تمام تلاش خود را برای حمله به جناح مقابل به کار بندند؟ این است معنای سیاست ما عین دیانت ما؟

من کاری به صحت و سقم این جمله ندارم اما با به کار بردن این قید، مشکل دارم. این قید خطرناکی است. طبیعی شدن،‌ کلا چیز خطرناکی است. نباید خیلی از چیزها برای ما طبیعی شود. طبیعی شدن و‌ معمولی شدن، بعضی چیزها خوب نیست. بعضی چیزها باید همیشه خطرناک و زشت بمانند و برخی چیزها هم نباید هیچ وقت طراوت و تازگی و زیبایی‌شان را از دست بدهند.

 

خدا کند طبیعی نشویم!‌

 ......................

پ.ن. بعد از مدت‌ها به اینجا برگشته‌ام؛ امیدوارم به «طبیعی شدن» ننوشتن در اینجا خاتمه داده باشم!

   


نظر غیر طبیعی()  
یکشنبه 10 اسفند 1393  11:56 ب.ظ    ویرایش: دوشنبه 11 اسفند 1393 12:01 ق.ظ

بسم الله

دیشب مطلبی در اینجا (+) دیدم؛ ‌مطلبی تحت عنوان «۵ سوالی که برای بهبود باید هر روز صبح از خود بپرسید». شاید بد نباشد نگاهی به این صفحه بیاندازید و عناوین این ۵ سوال را یکبار مرور کنید. من سوال اول را مهم‌تر از بقیه می‌دانم: «از دیروزتان، چه درسی گرفته‌اید؟»

مطلب قشنگی‌ست اما برای من خیلی جالب است که بسیاری از درس‌های مدیریتی که سایت‌ها و آدم‌های مشهور این دوره و زمانه آن‌ها را رمز موفقیت می‌دانند، صدها سال قبل توسط پیشوایان دینی ما گفته شده!

 اما چه فایده که هر چه آن‌ها بگویند را پشت گوش می‌اندازیم و گوشمان به دهان و چشممان به نوشته‌هایی است که از مهد تمدن‌ برایمان دیکته می‌شود!

عَنِ الصّادِقِ علیه السلام:

امام صادق علیه السلام فرمود:

مَنْ اِسْتَوى یَوْماهُ فَهُوَ مُغْبُونٌ،

كسى كه دو روزش یكسان باشد، ضرر كرده و باخته است،

وَمَنْ كانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ خَیْرُ هُما فَهُوَ مَغْبُوطٌ،

هركس كه امروزش بهتر از دیروزش باشد، مورد غبطه دیگران قرار مى گیرد.

وَمَنْ كانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ،

هركس امروزش بدتر از دیروزش باشد، محروم از رحمت خداست.

وَمَنْ لَمْ یَرَ الزِّیادَةَ فِى نَفْسِهِ فَهُوَ اِلَى النُّقْصانِ

هركس كه در جود خود، افزایش و كمال را نبیند؛ رو به كاستى و نقصان است،

وَمَنْ كانَ اِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌلَهُ مِنَ الْحَیاةِ

 و هركس رو به نقصان وكاهش باشد، مرگ براى او بهتر از زندگى است.

معانی‌الاخبار؛ صفحه ۳۴۲

چند وقتی است در اینجا هم می‌نویسم: (+)  مقداری تخصصی‌تر و تجربی‌تر. خوشحال می‌شوم بخوانیدم!

   


نظر دهید()  
سه شنبه 27 دی 1390  09:21 ب.ظ    ویرایش: سه شنبه 27 دی 1390 10:14 ب.ظ
نوع مطلب: رسم زندگی ،محض اطلاع! ،

پدر همیشه «ناصر» را بیش‌تر از بقیه ما دوست داشت. انگار كه فقط ناصر عصای دست و امید دلش باشد. انگار فقط ناصر بود كه قلب پدر را شاد می‌كرد و فقط او بود كه با موفقیت‌هایش، لبان پدر خندان می‌شد.

«ناصر سلطان این خانه است، خدا نیاورد روزی را كه ناصر در این خانه نباشد1» این را پدر زیاد می‌گفت،‌ هر وقت پای حرف‌هایش می‌نشستیم، ‌گاه و بی‌گاه.

ما سِرّ حرف‌هایش را نمی‌دانستیم. دیده بودیم كه ناصر همیشه با دست پر به خانه برمی‌گردد.‌ دیده بودیم نگاه حسرت بار مردم كوچه‌بازار را به ‌او، هنگامی كه با انگشت نشانش می‌دادند و در گوش هم پچ‌پچ می‌كردند. می‌دانستیم حسودان و بدخواهانمان چشم دیدنش را ندارند،‌ اما باز هم صحبت‌های پدر برایمان بی‌معنی بود:

مگر خون ناصر رنگین‌تر از ماست؟

مگر ما هم برای این خانه كار نمی‌كنیم؟ مگر ما هم زحمت نمی‌كشیم؟ پس چرا...؟

خب ناصر نباشد، مگر چه خواهد شد؟ یكی جایش را می‌گیرد بالاخره، مگر نه؟

این بود كه وقتی ناصر را زدند، خیلی ككمان نگزید. پدر داد می‌زد: «بچه‌ها! ناصر...» و ما مشغول كارمان بودیم:

یكی سرگرم تجارتش بود.

یكی داشت با پول‌های پدر،‌ برای خانه لوستر می‌خرید.

دو نفر داشتند بر سر سهم بیشتر از سفره غذا بر سر و كله هم می‌زدند

و آن‌طرف‌تر جمعی مشغول درس و مشقشان بودند.

پدر داد می‌زد: «بچه‌ها! ناصر...» و گوش كسی به حرف‌های پدر نبود...2

 شهید مصطفی احمدی روشن

یكی از سایت‌های رژیم صهیونیستی ادعا كرده‌است كه با ترورهای اخیر دانشمندان ایرانی، فعالیت‌های هسته‌ای و موشكی ایران كند شده است. این سایت در مقاله‌ای تحت عنوان killing the brains مدعی‌ست كه ایران می‌داند در این حملات، سازمان‌های جاسوسی امریكا یا اسرائیل دست دارند، ولی بدلیل ترس از حمله به پایگاه‌های اتمی و تاسیسات حیاتی خود، از مقابله به مثل خودداری می‌كند. (+)

در نظرات كاربران ذیل این مطلب آمده است: بمباران تاسیسات اتمی ایران كافی نیست، چرا كه ایران با پول نفت خود می‌تواند سریعا آن‌ها را بازسازی كند. باید در گام اول تمام دانشمندان ایرانی را كشت و بعد دست به بمباران وسیع مراكز هسته‌ای ایران زد.

از طرف دیگر رهبر انقلاب اسلامی معتقدند: رشد علمی ایران قائم به هیچ كس نیست و با ترور از سرعت آن كاسته نمی‌شود. (+)

 نظر شما چیست؟

پی‌نوشت:

یك) امروز هفتم شهید احمدی روشن بود. امروز فهمیدم كه چندسالی در خوابگاهی می‌زیسته‌ام كه روزگاری مصطفای شهید در آن نفس می‌كشیده است. خوابگاه زنجان اینك به خوابگاه شهید مصطفی احمدی روشن تغییر نام داده است (+)

دو) گویا شهید به خانواده‌اش قول داده بود كه در اربعین حسینی آن‌ها را برای شركت در مراسم هیأت به آستان امام‌زاده علی‌اكبر چیذر ببرد. مصطفای شهید همان روز و در همان مكان به خاك سپرده شد. (+)

سه) سوالی از بعضی از خوانندگان منفی‌زن سایت‌هایی مانند تابناك دارم. اگر برادر خودتان را هم این‌گونه (+) به خاك و خون می‌كشیدند، باز هم زیر شعار «مرگ بر آمریكا» و «مرگ بر اسرائیل منفی می‌زدید؟؟!» (+)

چهار) جنبشی به راه افتاده تحت عنوان «فرزندان عاشورایی» كه در واقع پاسخی‌ست عملی به این ترورهای كور. تا بحال 2500 نفر آن را امضا كرده‌اند. اگر امضا نكرده‌اید، بسم الله.

پنج) اینجا را هم برای اینكه یادتان نرود، بخوانید (+)

 

1. العلم سلطان، من وجده صال و من لم یجده صیل علیه. علم قدرت است،‌ هر كس آن را به چنگ آورد، میتواند تحكم كند و  هر كس كه آن را به دست نیاورد؛ بر او غلبه پیدا خواهد شد. این تكیه كلامی است كه بسامد زیادی در دیدارهای اخیر رهبر انقلاب با دانشجویان و یا مسئولان نظام آموزش عالی كشور داشته است. (+ + ++++ +)

2. فرض بفرمائید در كشور ترور اتفاق مى‌افتد؛ شهید على‌محمدى، شهید شهریارى، شهید رضائى‌نژاد را ترور میكنند. خب، این یك كار تروریستى است. یك وقت به این مسئله به چشم یك عمل تروریستىِ ضد امنیتى نگاه میكنیم؛ خب، انسان غصه هم میخورد؛ چند تا دانشمند ما مورد اصابت جنایت دشمن - یك چند تا تروریست - قرار گرفتند. یك وقت نه، با همان چشمِ جبهه‌اى نگاه میكنید: این یك حركت در مجموعه‌ى حركتهاى خصمانه‌ى علیه نظام اسلامى است. ... وقتى با این چشم نگاه می‌كنید، معلوم میشود كه دشمن به دنبال كوبیدن حركت علمى در كشور است؛ یعنى یكى از حلقه‌هاى توطئه‌ى دشمن این است... حالا در همین قضیه‌ى این ترورها، من عقیده‌ام این است كه بچه‌هاى تشكلهاى دانشجوئى در این قضیه كوتاه آمدند؛ یعنى كم‌عملى نشان دادند. باید این قضیه را بزرگ می‌كردید. البته نه اینكه بزرگ كنید -چون خودش بزرگ است- همان جور كه هست، منعكس می‌كردید. ما حتّى ندیدیم تشكلهاى ما پوستر این شهدا را هم چاپ كنند، منتشر كنند، پخش كنند، یادمان اینها را نگه دارند. نه، این موضوع اصلاً نباید فراموش شود؛ این كار كوچكى نیست. (بیانات رهبر انقلاب در دیدار با دانشجویان، مرداد ماه 1390) (+)

   


نقد و نظر()  
یکشنبه 31 مرداد 1389  03:07 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 4 مهر 1389 05:52 ب.ظ

گفته بودند یك مهمانی معمولی است اما این‌طور نبود. وضع زننده‌ای بر مجلس حاكم بود. یك لحظه عباس را دیدم كه صورتش سرخ شده و از شدّت خشم تاب و تحمل را از دست داده است. چند دقیقه‌ای با همان وضع گذشت. آنگاه عباس از میزبان عذرخواهی كرد و از خانه بیرون آمدیم.شهید بابایی

عباس در آن تاریكی شب به تندی به طرف خانه می‌رفت. وقتی وارد خانه شدیم بغضش تركید و پیوسته خودش را سرزنش می‌كرد كه چرا در آن مجلس شركت كرده است. سپس لحظه‌ای آرام گرفت و به فكر فرو رفت. بعد از جا برخاست. وضو گرفت و شروع به خواندن قرآن كرد.

.

آن شب او می‌گریست و قرآن می خواند...

   


نظر دهید()  
یکشنبه 31 مرداد 1389  10:36 ق.ظ    ویرایش: شنبه 24 مهر 1389 03:44 ب.ظ

از ساختمان عملیات كه اومدیم بیرون راننده منتظر ما بود اما عباس بهش گفت: «ما پیاده می یایم. شما بقیه بچه ها رو برسون.» دنبالش راه افتادم. جلوتر كه رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد. عباس گفت: «بریم طرف دسته عزادار.» به خودم اومدم كه دیدم عباس كنارم نیست. پشت سر من نشسته بود روی زمین. داشت پوتین ها و جوراب هاش رو در می آورد. بند پوتین هاش رو به هم گره زد و آویزونشون كرد به گردنش. شهید بابایی

شد حر امام حسین (ع). رفت وسط جمعیت شروع كرد به نوحه خواندن. جمعیت سینه زنان و زنجیر زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه. تا اون روز فرمانده پایگاهی رو اینطور ندیده بودم عزاداری كنه. پای برهنه بین سربازان و پرسنل، بدون اینكه كسی بشناسدش...*

*كتاب پرواز تا بی نهایت، ص 112

   


نظر دهید()  
جمعه 29 مرداد 1389  03:09 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 4 مهر 1389 05:52 ب.ظ

نیمه شب بود كه یكی از نگهبان‌ها سراسیمه از خواب بیدارم کرد: «قربان در ضلع جنوبی قرارگاه، شخصی هست که فکر می‌کنم برایش مشکلی پیش آمده. خودش را روی خاک ها انداخته و دارد های‌های گریه می‌کند.» بی‌درنگ لباس پوشیدم و با او به طرف محلی که گفته بود، رفتیم. شهید بابایی

صدا به نظر آشنا بود. نزدیک‌تر که رفتم، او را شناختم؛ تیمسار بابایی فرمانده قرارگاه بود. در دلِ شبْ آن چنان غرق در مناجات بود که هیچ توجهی به اطراف خویش نداشت...

.

رفته بودیم امام‌زاده. آن طرف‌تر پیرمردی بساط كرده بود. چیزی می‌فروخت. به گمانم گلپر بود. عباس رفت و یك پاكت بزرگ گلپر گرفت. گفتم عباس آقا ما كه این‌قدر گلپر نیاز نداریم.

گفت: ‌بنده خدا آمده كه چیزی بفروشد و رزقش را دربیاورد. من هم كه به او صدقه ندادم. از او خرید كردم...

.

.

.

إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ. آخِذِینَ مَا آتَاهُمْ رَبُّهُمْ إِنَّهُمْ كَانُوا قَبْلَ ذَلِكَ مُحْسِنِینَ. كَانُوا قَلِیلًا مِّنَ اللَّیْلِ مَا یَهْجَعُونَ. وَبِالْأَسْحَارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ. وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُومِ

پرهیزگاران در باغها و چشمه سارانند. آنچه را پروردگارشان عطا فرموده مى‏گیرند زیرا كه آنها پیش از این نیكوكار بودند. و از شب اندكى را مى‏غنودند. و در سحرگاهان [از خدا] طلب آمرزش مى‏كردند. و در اموالشان براى سائل و محروم حقى [معین] بود. (الذاریات/19-15)

   


نظر دهید()  
سه شنبه 26 مرداد 1389  09:52 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 4 مهر 1389 05:53 ب.ظ

بابای مدرسه مانده بود كه چطور مدرسه تمیز می‌شود. عصر كه بچه‌ها می‌رفتند همه‌جا شلوغ و كثیف بود اما‌ صبح فردا همه چیز مرتب می‌شد. حیاط، سالن، كلاس‌ها. همه جا.

با زنش عقل‌هایشان را یك‌كاسه كرده بودند و آخر به این نتیجه رسیده بودند: جن! خب نمی‌شود كه چیزی همین‌طورخود به خود درست شود...شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی

.

.

.

بابای مدرسه پیرمرد بود. نمی‌توانست خوب به مدرسه برسد. می‌ترسید به خاطر این بیرونش كنند. نیمه‌شب‌ بلند می‌شد، دیوار مدرسه را بالا می‌رفت و ...

 

   


نظر دهید()  
دوشنبه 25 مرداد 1389  09:03 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 4 مهر 1389 05:53 ب.ظ

كلنل ماشین را نگه داشت. متعجب شده بود. دویدن در حیاط پایگاه آن‌هم این موقع شب؟ عرق بود كه از سر و رویش می‌ریخت...

 دانشجو بابایی! ساعت 2 شب است. الآن باید در استراحت‌گاه باشی. این موقع شب برای چه می‌دوی؟

كلنل با همسرش بود. از مهمانی شبانه برمی‌گشتند كه دیده بودندش. این بود كه گفت: خوابم نمی‌آمد خواستم كمی ورزش كنم تا خسته شوم... شهید بابایی

كلنل با تجربه‌تر از این حرف‌ها بود. آن‌قدر اصرار كرد كه مجبور شد راستش را بگوید: «مسایلی در اطراف من می‌گذرد كه گاهی موجب می‌شود شیطان با وسوسه‌هایش مرا به گناه بكشاند. در دین ما توصیه شده كه در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.»

كلنل و همسرش به هم نگاه كردند و بعد زدند زیر خنده...

چند روز بعد،‌ بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر هفته منتشر می‌شد، تیتر زده بود: «دانشجو بابایی ساعت 2 بعدازنیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور كند.»

.

.

.

«إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»

در حقیقت كسانى كه [از خدا] پروا دارند چون وسوسه‏اى از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و بناگاه بینا شوند... (اعراف/201)

   


نظر دهید()  
  • کل صفحات:3  
  • 1
  • 2
  • 3
  •   

بسم الله

«عشق سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم *** هرکه خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»